دیگو: بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا! |
| |||
|
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از روزنامه نويه زورخر سايتونگ، ديگو مارادونا، اعجوبه فوتبال جهان و هوگو چاوز، رئيس جمهوري ونزوئلا با هم، وقايع مربوط به گل بحثانگيز ستاره آرژانتيني را در جام جهاني مكزيك مرور كردند. | |||
جهان كوچك شده و هر روز هم دارد كوچك تر مي شود. يك نگاه كوچك بيندازيد به اوضاع دنيا و فهرست نويسندگان، هنرمندان،فوتبالیست ها، فيلسوفان، وحتي سياستمداران فعلي دنيا، را مقايسه كنيد با همين بيست سال پيش. جاي ژان پل سارتر را كه تا بود، روشنفكران دنيا، پيماني ناگسستني با انقلابي ها داشتند، نوام چامسكي گرفته و به جاي بزرگاني مثل ماركز و ساموئل بكت، گونترگراس و هارولد پينتر نشسته اند و نسل فيلمسازان بزرگ هم با مرگ اليا كازان پايان يافته.
در فوتبال امروز مسی جایگزین دیگو مارادونا شده.
در حوزة سياست، ولاديمير پوتين به جاي گورباچف نشسته، توني بلر بر كرسي مارگرت تاچر نشسته و همين طور در ساير كشورها. حتي دشمنان ما و آن هايي كه ازشان بدمان هم مي آيد، هم همين طوري شده اند.
به جاي كارتر و ريگان و حتي بيل كلينتون، جرج بوشي نشسته است كه كپية كوچك آن قبلي هاست. اوضاع جهان درست مثل آن عروسك هاي روسي است، كه از دل عروسك بزرگ تر، يك عروسك كوچك تر درمي آيد و باز از دل آن يك عروسك كوچك تر و باز همين طور تا آخر. دلمان خوش است به همين چند مرد بزرگ باقي مانده كه تنها پيوند ما با آن جهان جادويي سال هاي نيمة قرن بيستم و عصر انقلابي ها است.
مرداني مثل فيدل.
دوستان کاسترو
كاسترو، دوستان زياد و البته متنوعي دارد. از فوتباليست گرفته تا كارگردان، هر كدامشان تحت تأثير نكتة خاصي از ويژگي هاي او قرار گرفته اند و البته كاسترو هم، دوست خوبي براي دوستانش است.خيلي از اين دوستان قبل از اينكه فيدل رهبر كوبا شود با او دوست بودند و بعد از به قدرت رسيدن او همچنان دوستي قديمي خود را با او ادامه داده اند. دوستان كاسترو در زمينه هاي كاري خودشان هم مثل كاسترو جنجال ساز هستند.
سالوادور آلنده (رئيس جمهور اسبق شيلي): او اولين سوسياليستي است كه با راي مردم شيلي رئيس جمهور مي شد.
كاسترو براي تولد او، يك مسلسل هديه مي فرستد، آلنده آن را بر مي گرداند و مي گويد: من به اين ها احتياج ندارم. پشت من به ملت شيلي گرم است.
كاسترو مسلسل را دوباره مي فرستد و جواب مي دهد: اتفاقا چون تكيه ات به مردم شيلي است، اين را برايت مي فرستم.
هنگام كودتاي پينوشه در يازده سپتامبر 1974 و محاصره كاخ رياست جمهوري شيلي، آلنده با همين مسلسل و يك كلاه كارگران معدن كه به سر گذاشته بود، جنگيد تا كشته شد.
اليور استون (كارگردان آمريكايي): استون، نخستين آمريكايي است كه در هاوانا با كاسترو ديدار مي كند. او در سال 2002، سه روز را با فيدل مي گذراند و حاصل 45 ساعت گفت و گويش با رهبر كوبا، فيلم مستند 99 دقيقه اي فرمانده مي شود.
دو سال بعد، دوباره به كوبا برمي گردد و مستند ديگري به اسم در جست و جوي فيدل مي سازد.
كاسترو در اين فيلم، هنگام بازديد از بيمارستان هاوانا، خيلي اتفاقي مي خواهد از او نوار قلب بگيرند تا همه ببينند او سالم است.
استون مي گويد: هيچ كدام از تصاويرش بر اساس فيلم نامه از پيش نوشته شده اي، گرفته نشده و اين ها خود كاسترو است.
هوگو چاوس (رئيس جمهور ونزوئلا): شدت علاقة اين دو به هم به قدري است كه همديگر را برادر صدا مي زنند.
چاوس وقتي ماجراي كسالت جديد كاسترو را مي شنود، بلافاصله سفر آسيايي اش را تمام كرده و به بيمارستان هاوانا مي رود.
او هنگام عيادت از كاسترو، خنجر و فنجان قهوه سيمون بوليوار، مبارز استقلال طلب آمريكاي لاتين را به او هديه مي دهد.
فاصله نزديك كوبا و ونزوئلا باعث شده تا چاوس و كاسترو، زود به زود همديگر را ببينند و سخنراني هاي چند ده ساعته داشته باشند.

مارادونا (فوتباليست آرژانتيني![]()
![]()
): اسطوره فوتبال جهان، اعتياد خود به كوكائين را در بيمارستان هاي كوبا ترك مي كند.
كاسترو مدام به عيادت او مي رود. حتي در صورت بيماري، تيم پزشكي تخصصي كوبا را به آرژانتين و بالاي سر مارادونا مي فرستد.
فيدل كاسترو در يكي از برنامه هاي زنده ده كه مارادونا مجري آن بود شركت كرد. اين برنامه، 5 ساعت طول كشيد.
در انتها كاسترو، يونيفورم نظامي خودش را به مارادونا داد. اين دو نفر چند بار در كنار هم، در تظاهرات عليه جنگ طلبي آمريكا شركت كرده اند.

گابــريل گـارسـيا ماركز (نـويســنده كلمبيايي): كاسترو به او در ويراستاري كتاب وقايع يك مرگ از پيش تعيين شده كمك مي كند.
ماركز از دورانِ پيش از پيروزي انقلاب كوبا، با كاسترو دوست بود. آن ها به شدت به هم نزديك هستند، طوري كه كاسترو آرزو مي كند كه در زندگي بعدي به عنوان نويسنده به زمين برگردد.
ماركز دربارة شخصيت فيدل اين نظر را دارد: او خود را وقف شدة كلمات مي داند. قدرت اغواگونه اي دارد. كاسترو براي پيروزي آمده. بدون مطالعة 200 صفحه خبر، صبحانه نمي خورد.
ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي): او به شدت تحت تأثير كاسترو قرار مي گيرد: يك روز از قله بلندترين كوه، صاعقه اي فرود آمد كه سلاح و ارتش نتوانست با آن مقابله كند. يك متمرد تصميم گرفت زمين ها را بين دهقانان تقسيم كند. او فيدل كاسترو بود. سارتر كتاب جنگ شكر در كوبا را درباره انقلاب كوبا و كاسترو مي نويسد.
همينگوي (نويسنده آمريكايي): ماركز روزي در اتومبيل شخصي كاسترو كتابي را مي بيند. كاسترو مي گويد: كار استاد همينگوي است.
همينگوي هنگام انقلاب در كوباست و از كاسترو حمايت مي كند و بعد به آمريكا مي رود. كاسترو در مراسمي با حضور بازمانده هاي او به تمجيد از او مي پردازد:
من شخصا مديون همينگوي هستم. مديون افتخاري كه به ما داد تا كشور ما را براي زندگي و نوشتن برخي از بهترين آثارش برگزيد.
نلسون ماندلا (رئيس جمهور اسبق آفريقاي جنوبي): اين دو نفر پاي ثابت جشن تولد همديگر هستند. ماندلا بارها از اين كه در طول مدتي كه او زندان بوده، كاسترو خواهان آزادي او و استقلال آفريقاي جنوبي از آپارتايد شده، تشكر كرده است.

چه گوارا (مبارز آرژانتيني
): چه و فيدل در مكزيك با هم آشنا شدند. چه با اين كه متولد آرژانتين است، ولي در اكثر جنبش هاي كشورهاي آمريكاي لاتين، از جمله انقلاب كوبا حاضر بود.
در كنار كاسترو جنگيد و مدتي هم وزير صنايع كوبا شد و آخر سر هم در بوليوي كشته شد. نام و عكس او سال هاست زينت بخش اتاق جوانان بسياري درسرتاسر جهان است. افكار ، تصوير، نام چه ، پرچم مبارزه عليه ظلم است.

منبع:همشهری آنلاین
یک دست
كاش «امانوئل» دوست صميمي دوران نوجواني او وقتي در يكي از غروب هاي بوئنوس آيرس سيگاري را در گوشه لب هاي «ديگو» ديد به مانند ناصحان شرقي آنقدر پافشاري مي كرد تا مارادوناي بزرگ به اين عادت ناخوشايند پايان دهد و روزي نرسد كه ميلياردها نفر از هواداران او به خاطر مصرف كوكائين بهترين بازيكن تاريخ فوتبال جهان سرشكسته شوند.فقط كافي است هواداران متعصب او كه مقابل كلينيك «سويزو» در بوئنوس آيرس تجمع كردند با اين واژه «سرشكستگي» روبه رو شوند تا بنابر آداب و رسوم خود پاسخ جانانه اي به اين تهمت بزرگ دهند.
«Hand of God» موجب شد تا او براي هميشه تبرئه شود. اين موضوع براي آرژانتيني ها يك قانون است. وقتي كه تابش نور آفتاب در نيمه دوم مسابقه آرژانتين با انگليس به ضرر دوستان مارادونا بود دست چپ او به سوي خورشيد رفت، دروازه اي گشوده شد و مردمي كه سال ها توسط قدرت بريتانيا تحقير شده بودند به پرواز درآمدند.
«رويترز» تصوير يكي از هواداران مارادونا را ثبت كرده كه مجسمه اي مقدس در كنار عكسي از اسطوره فناناپذير به روي دستان اين مرد قرار داشت و البته به سوي آسمان ها. فقط بچه هاي شرقي احساس آنها را درك مي كنند. Mirror روزنامه مشهور انگلستان نوشت: «خدا به ديگو كمك مي كند.»
دیگو آرماندو مارادئونا متولد۹ آبان(۳۱اکتبر) ۱۹۶۴ فرزندهشتم یک کارگر است که با تلاش و کوشش توانست افتخار قهرمانی جهان را با آرژانتین در سال ۱۹۸۶ بدست آورد
مارادونا و مسی
اسطوره فوتبال آرژانتين درباره پديده 18 ساله كشورش، گفت: مسي تنها بازيكني است كه مي تواند به خوبي جاي خالي مرا در فوتبال جهان پر كند.
مارادونا درباره توانايي مهاجم تيم فوتبال بارسلوناي اسپانيا تصريح كرد: تا كنون بازيكنان زيادي در پست من براي آرژانتين بازي كرده اند؛ اما مسي تنها بازيكني است كه كه مي تواند به خوبي جاي خاليم را پر كند.
وي افزود: مسي وارث من در آرژانتين است و از تماشاي بازي وي با پيراهن تيم ملي كشورم بسيار لذت مي برم.
مارادونا تاكيد كرد: وي با وجود جواني، بازيكن مقتدر و توانايي است و فوتبال را خيلي تماشايي انجام مي دهد.
وي اظهار داشت: در حال حاضر مسي در كنار رونالدينييو، بهترين بازيكن جهان محسوب مي شود.
ولی از قررار معلوم با رئیس فدراسیون(
) مشکل داره..................................!
در جهان فوتبال نامهایی همچون پله ،بکن باوئر ،کانتونا، کرایوف،پلاتینی،یاشین،اوزه بیو و...به فراوانی یافت می شوند اما همواره یک نفر هست که فوتبال با نام او خو گرفته است، دیگو مارادونا چیز دیگریست! ستاره ی بی چون و چرای جهان فوتبال!دیگو یک ستاره نیست یک پادشاه به تمام معناست!او نه تنها در مستطیل سبز بلکه در سیاست نیز یک اسطوره است!
|
|
|
|
مارادونا يك ارتش بود. در فرهنگ وبستر به جاي اينكه جلوي كلمه مارادونا شرح حال او را بگذارند نوشتهاند «ارتش يك نفره» و اين گوياي تمامي ماجراست؛ كسي كه حضورش در زمين به تنهايي به اندازه 10 نفري كه پا به توپ ميزدند، ارزش داشت. براي همين هم هست كه انگار در تمامي تاريخ فوتبال شماره 10 فقط برازنده او بود و بقيه 10 هاي ديگر را ميشود فراموش كرد. مارادونا روي چمن سبز لحظاتي را خلق كرده است كه فقط يكي از آنها (كه بهاندازه چند ثانيه هم طول نميكشد) ميتوانست اسم او را تا ابد در تاريخ نقش كند؛ اين بهانهاي شد كه يك بار ديگر سراغ اين اسطوره برويم تا با خلق چند لحظه كوتاه، تلنگري تاريخي به ما بزند، همين. 1) همه ميدانند كه او چه كاره است. اسطوره، با بهترين گل تاريخ فوتبال، انگلستان را يك تنه با خاك يكسان كرد؛ وقتي كه از اواسط زمين توپ زير پايش آرام گرفت و تا خود خود دروازه از پاهاي بازيگوش ديهگو جدا نشد! انگار كه پاي قسمي در ميان باشد. توپها بيشتر از اينكه عاشق تورها باشند، ديوانهوار نوازش پاهاي شماره 10 آرژانتين را طلب ميكردند. ديهگو در آن ظهر كلافهكننده ورزشگاه آزتك، انگليسيها را يكي پس از ديگري از جلوي رويش برميداشت و با آرامش به سمت دروازه شيلتون ميرفت. چشمان شيلتون كاسه خون بود وقتي كه آخرين مدافع هم كشته شد. بنابراين به سمت ديهگو حمله كرد در حالي كه توپ را هم فراموش كرده بود. يكي بايد يك كاري ميكرد. شايد شيلتون دوست داشت يكي از تماشاچيها با وينچستر دخل ديهگو را ميآورد. اما 10 آبيپوش ديگر در يك مترياش بود. شيلتون با تمام قدرت به سمت ديهگو حمله ميكند؛ دهانش باز است و چشمانش از حدقه بيرون زده است... مكث مارادونا چندين راه دارد؛ ميتواند قبل از رسيدن به شيلتون توپ را به سمت دروازه شوت كند؛ ميتواند 2 متر آن طرفتر به بورچاگا پاس بدهد و يا حتي ميتواند پشت سرش باتيستا را ببيند اما ديهگو فقط به فكر در هم ريختن پيكره بريتانياست. شماره 10، پيتر شيلتوني كه خون از چشمانش فواره ميزند را مثل آن هفت تاي ديگر به جهنم ميفرستد و پس از عبور از او، توپ را با تور يكي ميكند. توپ سياه و سفيد ورزشگاه آزتك غمگين است كه چرا بيشتر به پاهاي اسطوره بوسه نزده است! چند متر آن طرفتر آبيپوشها نزديك بيلبورد كمل، بازيكن شماره 10شان را روي سر گذاشتهاند... 2) هواي بهاري ايتاليا جان ميدهد براي بازيگوشي، براي فوتبال. ديهگوي حالا ديگر 30 ساله، باز هم جام جهاني را ميخواهد. دوست دارد براي اولين بار كه شده جام را از قارهاي كه در آن جام جهاني برگزار ميشود، بيرون بكشد. او ميخواهد جام را از ايتاليا به آرژانتين ببرد. پس بايد فقط گل بزند، گل! به توپ بوسهاي ميزند. توپ ميخندد و روي قوس منطقه كرنر مينشيند. ديهگو در محوطه 18 قدم حريف چشم ميچرخاند. بورچاگا دستهايش را بلند كرده است. كمي آن طرفتر بازوالدو هم هست. تورگوديو هم همين طور. اسطوره، انتخابش را كرده است؛ از توپ يك متر فاصله ميگيرد. انتخاب شماره 10، بورچاگاست. پاي چپ جادويياش وضعيت آمادهباش ميگيرد و از چمن جدا ميشود. چند پلك بعد توپ روي آسمان است. مكث درست همان لحظهاي كه مارادونا كرنر را به سمت دروازه ميفرستد، همان لحظهاي كه توپ فقط 3-2 متر از او جدا شده است، روي زمين زانو ميزند و دستهايش را مثل ايتالياييها به هم ميچسباند و عقب جلو ميكند. 10 مطمئن است كه توپ گل خواهد شد. به خاطر همين است كه قبل از رسيدن توپ به سر بورچاگا، خوشحالياش را شروع كرده است. بورچاگا توپ را به تور دروازه ميدوزد و ديهگو صليبي آتشين روي سينهاش نقش ميكند. دوربينها فقط از مارادونا قاب ميگيرند. هيچكس شادي بورچاگا را نديد! 3) فقط چند قدم ديگر مانده است تا به نيمه نهايي جام 90 برسند. بايد يوگسلاوي را بكشند. آن هم در رولت روسي پنالتيها. اولين ضربه را 10 خواهد زد. آرام توپ را ميبوسد و روي نقطه پنالتي خم ميشود. گردنبندش از لاي پيراهنش بيرون ميزند؛ نقرهاي است و برق عجيبي دارد. چند قدم عقب ميرود. چشم توي چشم دروازهبان سبيلوي يوگسلاوي ميدوزد. بوي خون ميدهد و بوي انتقام. با هم شرط بستهاند؛ روي اين شرط بستهاند كه كدامشان ديگري را متوقف ميكند؛ اينكه سبيلو پنالتي 10 را ميگيرد يا 10 توپ را توي دروازه ميفرستد. داور سوت ميزند. چپ پاي راهراهپوش به سمت توپ ميرود؛ آرام و بيخيال. كفشهايش فقط به توپ ساييده ميشود. توپ را تقريبا به سمت دروازه قل داده است. ميخواهد سبيلو را تكهتكه كند. ميخواهد توپ را آرام آرام گل كند... مكث سبيلو تصميم گرفته كه به سمت راست خودش بپرد؛ حتي اگر همه بگويند كه مارادونا هميشه پنالتيهايش را به سمت چپ دروازه ميزند. مطمئن است كه اين دفعه 10، راه دوم را برميگزيند. توپ به ميانههاي راه رسيده كه سبيلو شيرجهاش را ميزند؛ به سمت راست؛ درست همان جايي كه چند لحظه بعد توپ را يك ضرب جمع ميكند. توپ توي دستكشهاي ستبر دروازهبان يوگسلاوي جاخوش ميكند. اسطوره زانو ميزند و دستهايش را سه بار محكم روي چمن ميكوبد. براي سبيلو اصلا مهم نيست كه 5 دقيقه بعد از جام جهاني حذف خواهند شد؛ مهم اين است كه پنالتي 10 را گرفته است. تا ابد خوشحال خواهد بود چون حالا وارد تاريخ شده است. 4) آمريكاي 94، نه هيچ طراوتي دارد و نه هيچ جذابيتي؛ بازيهايي كه سر ظهر انجام ميشوند يا تيمهايي كه ستاره ندارند و مارادونايي كه حالا 34 ساله است و چاق. آرژانتين به يونان رسيده است، تيم نگونبختي كه كيسه بوكس نيجريه و بلغارستان شده است؛ تيم نگونبختي كه 10 سال بعد قهرمان اروپا خواهد شد. توپ زير پاي 10 است. دوست دارد پاس بدهد اما كانيگيا به تو نميزند و باتيستوتا هم هنوز نرسيده. ديهگو 4 قدم جلوتر ميرود، دوباره نگاه ميكند؛ كسي توپ نميخواهد اما توپ را پاس ميدهد؛ انگار به ردوندو. ردوندو جواب پاسش را ميدهد. حالا توپ پشت قوس 18 قدم، خودش را به اسطوره تسليم كرده تا آن را توي دروازه بكارد! پاي اسطوره از چمن جدا ميشود... مكث اين مهم نيست كه توپ كجاي دروازه يونان را شكافت؛ اين مهم نيست كه گل مارادونا تا چه حد زيبا بود؛ حتي اين هم مهم نيست كه چرا 10 بعد از زدن گل، آن طور ديوانهوار به سمت دوربين يورش برد و بلعيدش؛ مهم اين است كه بعد از اين بازي مارادونا را از آرژانتين جدا كردند و برچسب دوپينگي به او زدند؛ مهم اين است كه اسطوره در هم ريخت و از هم پاشيد؛ مهم اين است كه ديگر مارادونا را در تيم راهراهها نديديم؛ اين مهم است كه بعدش مارادونا چاق و بيمار شد؛ كسي كه به خبرنگارها شليك كرد و توي شوهاي مسخره شركت كرد. با اين حال هيچ كس آخرين گل مارادونا را در آخرين بازي ملياش فراموش نخواهد كرد؛ همان گل به يونان؛ همان حركت ديوانهوار به سمت دوربين. گويا خودش ميدانست كه اين آخري است. ميخواست از توي قاب تلويزيونها بيرون بپرد؛ ميخواست ابدي شود... 5) باز هم آزتك، باز هم ظهر، باز هم انگلستان. ديهگو انگار قسم خورده است؛ قسم خورده كه خفت انگلستان را افسانه كند، نابودشان كند، به عشق مايوناس. توپي روي هواست؛ نه خطري دارد و نه سرعتي. شيلتون گوشه چشمي به اطراف ميچرخاند. همه چيز آرام و مطمئن به نظر ميرسد اما حضور شماره 10 در همان نزديكيها نفسش را بند آورده. شيلتون به سمت توپ معلق ميرود. دستكشهاي سياهش را آماده ميكند تا به چرم توپ بچسبند. او حتي مغزش را از همين الان آماده كرده است كه بعد از چمبره زدن روي توپ، آن را با پرتاب دستي (كه روي آن تخصص هم دارد) به كريس وادال برساند. استوكهاي شيلتون چند سانتي از چمن سوخته آزتك فاصله ميگيرد، به توپ نزديك ميشود، چند سانت ديگر بيشتر نمانده تا به توپ سرگردان برسد، ناگهان نفس سنگيني را پشت گوشهايش حس ميكند! مكث شماره 10، شيلتون را ميبيند كه چه ناشيانه به سمت توپ خيز برداشته؛ او را ميبيند كه دستكشهاي سياهش را چقدر كند به سمت آسمان دراز كرده است؛ ناگهان تصميم ميگيرد؛ يك حركت انتحاري. مثل كاميكازههاي ژاپني كه خودشان را با ناوشكنهاي آمريكايي يكي ميكردند، به دژ شيلتون ميزند! استوكهاي او هم از چمن سوخته آزتك كنده ميشود. دستهاي شيلتون به اندازه يك آسمان از سر او بلند است و به همان اندازه به توپ نزديكتر. اما 10 هم دستهايش را دراز ميكند. چه ديوانگياي! حالا دستهاي ديهگو برايش نردبان شدهاند؛ آسمانشان يكي شده است و توپ دل باخته، مجنونتر از هميشه به دستهاي ديهگو بوسه ميزند و بعدش هم به تور. شيلتون هنوز به زمين نرسيده ميخندد. مطمئن است كه مرد سياهپوش ورزشگاه ديهگو را نخواهد بخشيد. اما وقتي ميبيند كه داور مركز زمين را نشانه رفته است، ديوانه ميشود و بچهگانه زير مچ چپش ميزند و ميگويد هند! هند! كار خيلي وقت است كه تمام شده است؛ همان موقعي كه ديهگو از شادي دوباره به سمت بيلبورد كمل دويد؛ همان موقعي كه نيم نگاهي به پشت سرش انداخت و نيم نگاهي به داور و از گلش مطمئن شد. درست همان لحظه بود كه فهميد دست او كارش را كرده است؛ قالشان را كنده است. 6) آدمها 2 دستهاند: آنهايي كه اسطوره را دوست دارند و آنهايي كه ديوانهوار عاشق او هستند. حالا فكرش را بكنيد كه اگر او بميرد قفط كساني بياحساس از كنار قضيه ميگذرند كه اصلا فوتبال را دوست ندارند، چون 10 يعني تمامي فوتبال، يعني تمامي زندگي. خدا كند كه نميرد، خدا كند كه نميرد! «ديهگو آرماندو مارادونا»ي آرژانتيني چند ماه پیش يك بار ديگر جلوي چشم ميليونها چشم نگران مرد؛ 21آوريل وقتي خبر مرگ «ال ديهگو» از تلويزيون ملي آرژانتين پخش شد، به قول يكي از دوستان مطبوعاتي، بلافاصله يك منبع موثق كه نميخواست نامش فاش شود (عزرائيل فشردن «دست خدا» را تكذيب كرد. دست خدا همان دست راست مارادوناست كه در جام جهاني1986 مكزيك با آن دروازة انگلستان را گشود؛ دستي كه روي آن يك چهرة ناميراي ديگر خالكوبي شده؛ چه گوارايي كه دست راست او هم ماجرايي تاريخي دارد. «چه» زماني كه با بدن سوراخ سوراخ شده و چشمان خيره جلوي دوربينها ژست يك منجي را گرفته بود، دست راستش به حالت راز و نياز رها شده بود. نابغههاي دوست داشتني و ناميراي ما هر كدام به شيوه خاص خود با وضع موجود به ستيز برخاستند. با آنچه از نگاه مردم عادي لايتغير است؛ با همين خواب بيداري و همين زيستن مرگ. پس آيا مارادونا وقتي استعمار انگلستان را 2 سال پس از شكست كشورش در جزاير فالكلند در زمين فوتبال به زانو درآورد يك مبارز بود؟ برعكس، من ترجيح ميدهم «چه» را به مارادونا تشبيه كنم، نه مارادونا را به «چه». او هم با چهرة ديوانهوارش در دلهاي ما جا باز كرده. شايد مغز او هم مثل مغز مارادونا از حالت عادي خارج شده بود كه از زندگي عادي به بيراهه زد. آخرين اسكنهايي كه از سر مارادونا برداشته شدند نشان ميدادند بر اثر استعمال مداوم كوكائين در مغز او حفرهاي بزرگ بهوجود آمده، طوري كه اشتهاي حيواني او در ماههاي اخير كه هر روز خود را غرق استيك، پيتزا و الكل ميكرد را به اين نقص نسبت ميدادند. كاركرد عجيب وغريب مغز اين ديوانهها تضمين بقاي اميد و آرزو در دل ما عقلاست. نابغههاي ناميراي ما، يك روز واقعا ميميرند و آن روز بايد آرزو كنيم يكي ديگر از راه برسد وگرنه فقط حسرت «كاشكي اينجا بودي» ميماند و بس. |
|
چون از مطلب نوشته شده راجع به خاطرات دیگو خیلی استقبال نشد![]()
می خوام حذفش کنم![]()
دیگه از خاطرات دیگو نمینویسم![]()
ولی مطلب زیر رو حتما بخونید![]()
مطمئنم خوشتون میاد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مارادونا:
كتاب من ، خواندني است (1)

ديه گو آرماندو مارادونا ستاره افول ناپذير فوتبال جهان در كتابي فراز و نشيب هاي زندگي پر مخاطره خود را به رشته تحرير در آورده است .
از اين پس در روزهاي فرد علاقه مندان به مارادونا مي توانند با ما همراه باشند تا ترجمه كتاب " من ، ديه گو هستم " را كه براي هر فوتبال دوستي جالب است به همراه تصاويري از اين نابغه آرژانتيني ملاحظه فرمايند .
ترجمه اين كتاب را آقاي كمال سيف انجام داده اند :
در حال حاضر كه شروع به نوشتن كتاب زندگي خودم ( من ، ديه گو هستم ) مي كنم در هاوانا پايتخت كشور كوبا به سر مي برم ، و سرانجام تصميم گرفتم تا همه چيز را در مورد زندگي ام بنويسم .
با وجود اين كه خيلي ها بر اين باور هستند كه همه چيز را در مورد من مي دانند و بازگوئي آنها عجيب به نظر مي رسد ، اما مطمئن هستم كه باز هم مطالب ناگفته باقي مانده است.
تاكنون راجع به خيلي از موضوعات و مسايلي كه برايم پيش آمده صحبت كرده ام ، اما هنوز مطمئن نيستم كه تمامي موضوعات مهم را توضيح داده باشم.
طي مدت اقامتم در اينجا مي خواهم با نحوه زندگي يك شهروند كوبايي آشنا شوم. به حافظه ام فشار مي آورم تا گذشته خودم را به ياد بياورم و اين برايم خيلي جالبه ، چرا كه با وجود تمامي اشتباهات و كاستي ها هيچ دليلي براي پشيماني به خاطر آنچه كه تا به حال اتفاق افتاده نمي بينم.
علاوه بر اين يادآوري گذشته وقتي كه آدم از صفر شروع مي كند و مي داند كه تمام دوران زندگي اش براي آنچه كه به دست آورده و آنچه كه در آينده هست مجبور مي شود كه بجنگد و تمام زندگي اش يك مبارز دائم بوده خيلي لذت بخش مي نمايد.
آيا شما مي دانيد من از كجا آمده ام ؟ مي دانيد قصه زندگي من شروعش از كجا بوده ؟ من علاقه شديدي به بازي با توپ داشتم اما اوايل خود من هم از اين همه علاقه باخبر نبودم.
حتي فكرش را هم نمي كردم. بازي فوتبال را از پست دفاع شروع كردم اما هميشه بازي به عنـوان ليبرو بـرايم چيز ديگري بود. امـا افسوس كه پـزشك ها بازي بـا توپ را برايم قدغن كرده اند چون نگرانند كه با اين كار قلبم از كار بيفتد.
وقتي كه داخل زمين بازي به عنواني ليبرو هستي انگار كه از بالا داري تمام زمين را مي بيني و همه چيز را تحت كنترل خود داري و مي تواني تصميم بگيري كه در هر لحظه به كدام سمت زمين حركت كني و اين احساس را داري كه حاكم مطلق زمين هستي.
اما آن زمانها كه تازه فوتبال را شروع كرده بودم « ليبرو» اي در كار نبود و مهم اين بود كه پشت سر توپ بدوي و در حين بازي آن را در اختيار داشته باشي.

بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا. اگر يك توپ به من بدهيد مي بينيد كه اشتياق بازي و تفريح با توپ را هنوز با تمام وجودم دوست دارم. فقط كافيه كه يك توپ در اختيارم بگذارين و اجازه بدين كه چيزي رو كه بلدم اجرا كنم حالا مهم نيست كه كجا دارم بازي مي كنم، اون موقع فقط حواسم به توپ جمع است. اما مردم وجودشون خيلي مهمه ، اين مردم هستند كه به شما انگيزه تمرين و بازي ميدن. اما مردم داخل زمين بازي نيستند يعني همان جايي كه يك بازيكن فوتبال از بازي با توپ لذت مي بره.
لذت بردن از بازي با توپ درست همان كاريه كه اوايل در فيوريتو و سپس در جاهاي ديگه بهش مشـغول بودم . حالا فـرق نمي كرد كه در استـاديـوم « ويمبـلي » بـاشم يـا در استـاديـوم « ماركانا» با يكصد هزار تماشاچي. در آن زمانها در فيوريتو در محله ويلا هميشه براي بازي آماده بوديم حتي زير تابش شديد نور آفتاب بازي مي كرديم.
مادرم ( توتا) كه باوسواس زياد مواظب من بودهميشه به من مي گفت: پلو ( لقب ديه گو بوده ) اگر مي خواهي بازي كني بايد حتماً بعد از ساعت پنج بعداز ظهر باشه يعني وقتي كه آفتاب رفته، من هم جواب مي دادم: چشم مامان جان، نگران نباش و با دوستم شروع به بازي مي كرديم و هيچ چيز ديگه اي غير از بازي برايمان مهم نبود.
زير نور آفتاب تا ساعت 7 غروب خودمان را هلاك مي كرديم در حول و حوش همان ساعت ، بازي رو مدتي نگه مي داشتيم و از يكي از همسايه ها آب مي خواستم و به همان شكل در تاريكي به بازي ادامه مي داديم. هنوز هم از اونجا صداهايي رو مي شنوم كه به من مي گن: اين زمين براي بازي به حد كافي روشن نيست. بله من در تاريكي بازي مي كردم .
ادامه دارد ...

هرچی فکر میکنم امسال سال خوبی نبود!البته از جهاتی!بیشتر فوتبالیه!
۱.آرژانتین قهرمان جام جهانیه ۲۰۰۶ نشد!
دلم خیلی به حال مارادونا سوخت!چقدر هوار زد، پیراهن چرخوند و دخترش رو که کنارش بود بغل کردواشک ریخت! مارادونا برای من فراتر از بازیکن فوتباله، هرچند که رودستش هم کسی نیومده!
این اواخر هم که در عین شایستگی قهرمان کوپا آمریکا نشد!برزیله لعنتی.....................
۲.استقلال قهرمان لیگ نشد!که کاملا طبیعی بود!چقدر از درس و زندگیمون زدیم،پا شدیم رفتیم استادیوم! از جام حذفی هم خیلی راحت کنار رفتیم!بدتر از اون،جام باشگاههای آسیا هم پر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
۳.نه استقلال اهواز قهرمان لیگ شد نه فولاد لیگ برتر موند!![]()
۴.اینم از تیم ملی اییییییییییییراااااااااااان!که گل کاشت،بچه ها کاری کردن کارستون!با این همه ستاره،تیم ما سخت ترین کار ممکن رو کرد!حذف شدیم!
از کادر فنی تمام حرفه ای تیم که بگذریم(!)حقیقتا خود این ۵.۵ ملیونیا هم کاری نکردن(بیچاره قطریا!)
امروز حسابی حرص خوردم!عراقی که امروز قهرمان جام ملت های آسیا شد،حدود ۱ ماه قبل به تیم ملی ب ما باخته بود!
از همه ی اینا که بگذریم،تو دانشگاه هم زیاد حال و روز خوبی نداشتم........................................
اینجا ایرانه!هیچ چیزی حساب و کتاب نداره!حتی فوتبالش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی مطمئنم:
۱.آرژانتین قهرمان ۲۰۱۰ میشه.آرژانتین به خاطر دیگو جام رو ببر؛ من دیگه نمیخوام اشکهای مارادونا رو ببینم اونم وقتی که دختر اسطوره کنارشه...
۲.استقلال قهرمان فصل بعد لیگ برتره
۳.فولاد برمی گرده
و. . .
ایرانیه دیگه،همیشه نگاهش به آیندست!البته خیلی هم بلندپروازه! چی کارش میشه کرد !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
| این چند خط را به بهانهی چاپ خاطرات اسطورهی تکرار نشدنی فوتبال جهان و محبوبترین ورزشکار جهان در همهی زمانها نوشتهام. "من دیگو " عنوان کتاب خاطرات دیگو آرماندو ماردونا است که به تازگی منتشر شده است. |
|
سید امیر حسین جلالی
چندین ساعت بیشتر به آغازش نمانده است. به گمانم خیلیها منتظرند تا دوباره اسبهای خیالشان را پرواز دهند، برنده شوند، ببازند، فریاد بکشند، آرام اشک بریزند و خلاصه یکماه آزگار که البته مثل برق میگذرد! را در تقویم عمر خویش خط بزنند. اولین بار که تجربهاش کردم ده سال بیشتر نداشتم. سال 1369 بود و برای اولین بار تلویزیون بازیهای جام جهانی 1990 ایتالیا را مستقیم پخش میکرد. از بیشتر بازیها چرت زدنهایش به یادم مانده است به جز یک بازی ( نمیدانم بازی اسکاتلند با کجا بود!) که ناگهان با لرزش تمام اتاق و وسایلش از خواب پریدم. بعدها فهمیدم آن شب در رودبار و منجیل اژدهای زمین بیتوجه به برگزاری جام جهانی هزاران نفر از هم وطنانم را بلعیده است. رک و پوست کنده بگویم من از اول طرفدار آرژانتین و مارادونا بودهام. این چند خط را هم به بهانهی چاپ کتاب خاطرات اسطورهی تکرار نشدنی فوتبال جهان و محبوبترین ورزشکار جهان در همهی زمانها نوشتهام!
خریدن این کتاب و خواندن آن مهر تاییدی زد بر خیلی از گمانه زنیهایی که من در بین دوستان عشق مارادونای خود میکردم. به یاد میآورم و تصور میکنم، شادی و از خود بیخود شدن مردم آرژانتین را وقتی دیگوی افسانهای با دست توپ را وارد دروازهی پیتر شیلتون انگلیسی کرد و بعدها گفت که این دست خدا بود که انتقام جزایر مالویناس را گرفت!
تصور میکنم و به یاد میآورم لحظهی اهدای جام جهانی 86 مکزیک را که کاپیتان حتی حاضر نشد با هاوه لانژ، رییس وقت فیفا دست بدهد و آنرا مقایسه میکنم با پلهی برزیلی که در جام جهانی 94 آمریکا کراوات خود را به نقش پرچم ایالات متحده درآورده بود و از ته دل از او متنفرمیشوم.
به یاد میآورم زمانی که دیگوی محبوب با هواپیمای اختصاصی به نزد دوست سیاستمدارش فیدل کاستروی کوبایی میرفت و تصور میکنم که چگونه دایناسورهای جهان را به خشم میآورد.
و بالاخره به یاد میآورم آن لحظهی تلخ را که همین هاوهلانژ پیر، اعلام کرد که مارادونا دوپینگ کرده و محروم است و تصور میکنم حال آن مردمی را که در بنگلادش به طور دستهجمعی خودکشی کردند. من طرفدار آرژانتین هستم، چون همیشه مظلومان را دوست داشتهام و از ظالمان متنفرم. و شاید فوتبال، امروز نمادی از مبارزه باشد. راستی اگر آرژانتین در جام 94 باقی میماند باز هم برزیل قهرمان میشد و پله میتوانست آن کراوات مسخره را به دوربینها نشان دهد؟! من طرفدار آرژانتین هستم چرا که دوست دارم بنگاههای شرط بندی ببازند و سرمایهدارهای پول پرست سکته کنند! من از فوتبال ماشینی آلمان متنفرم و آرزو دارم علیرغم آن قرعه کشی معجزه آسا، از گروهش بالا نیاید.
من طرفدار آرژانتین هستم و از دیوید بکهام و وین رونی حالم به هم میخورد و امیدوارم هرگز به جام جهانی نرسد این رونی متکبر!
یکی دو روز دیگر جام جهانی شروع میشود هر کس هر چه میخواهد بگوید، ولی من طرفدار آرژانتین هستم. |
این مطلب جالبو تو یه سایت پیدا کردم.خودم خیلی خوشم اومد.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
کاش این مطلبو خودم نوشته بودم ولی متاسفانه.............................................
گلي كه ليونل مسي در بازي با اسپانيول با دست به ثمر رساند، شباهت هاي او با مارادونا را بار ديگر زنده كرد. گلي كه مارادونا در سال 86 با دست وارد دروازه انگلستان كرد. ليونل مسي در فصل قبل يك گل ديگر به ثمر رساند كه بي شباهت به گل مارادونا نبود. او از زمين بارسلون 6 نفر را يك تنه دربيل كرد و توپ را وارد دروازه كرد.
دوره قبل جام جهاني همه طرفداران آرژانتين اميدشان به ليونل مسي بود اما او كمتر مورد توجه قرار گرفت. حالا ليونل پخته تر شده و بدون حاشيه بازي ميكند. تكنيك ناب آرژانتيني و ظرافت هاي بازي او
اگر در كنار نظم تيمي آرژانتين قرار بگيرد در جام جهاني بعدي آرژانتين دوباره مدعي خواهد بود.
در آرژانتین در زمینه سیاست اصولاً بحث از جناح چپ یا راست نیست و بیشتر بحث از ملی گرایی است و مارادونا هم همیشه یک ملی گرای متعصب بوده است. مارادونا می گوید؛ اگر یک روز نیروی ارتش مجبور شود به دفاع از کشورمان بپردازد آنگاه این ارتش سربازی به نام مارادونا خواهد داشت زیرا من بیش از هر چیزی یک آرژانتینی هستم.
با وجود این در سال 1982 زمانی که جزایر فالکلند مورد هجوم بریتانیایی ها قرار گرفت آرژانتین سربازی به نام مارادونا نداشت. او در آن زمان خودش را برای حضور در جام جهانی آماده می کرد. اما چهار سال بعد زمانی که آرژانتین و انگلستان در جام جهانی رودرروی هم قرار گرفتند او سرانجام ضربه اش را به دشمن زد. او با «دست خدا» و با آن گل فراموش نشدنی اش به تنهایی انگلستان را شکست داد. مارادونا در زندگینامه اش می نویسد؛ «در آن بازی ما فقط یک تیم فوتبال را شکست ندادیم، آن بازی مثل این بود که ما یک کشور را شکست دادیم. هر چند ما پیش از این بازی گفته بودیم این دیدار هیچ ربطی با جنگ مالویناس ندارد اما می دانستیم انگلیسی ها در آنجا پسربچه های آرژانتینی بسیاری را کشته بودند. آنها بچه های ما را مثل پرندگانی کوچک کشته بودند و این پیروزی یک انتقام بود.»
مارادونا حتی زمانی که بازی می کرد یک سیاستمدار بود. هر زمان که او توپ را لمس می کرد دل پسربچه های سوءتغذیه ای در محله های فقیرنشین آرژانتین را شاد می کرد. آنها می دانستند مردی کوچک با قدرتی فراوان به خاطر آنها می جنگد و این چهره مارادونا زمانی بیشتر مشخص شد که او فیفا را به خیانت علیه آرژانتین فقیر متهم کرد.
اخیراً یک فیلم در آرژانتین با نام «آل کامینو دی سن دیه گو» ساخته شده. در این فیلم یک چوب بر فقیر به جماعت زائری می پیوندد که برای سلامتی مارادونا در زمان بیماری اش به سمت بوئنوس آیرس می روند تا برای اسطوره خود دعا کنند.
دیه گو مارادونا در این فیلم مثل یک قدیس نشان داده شده است و سن دیه گو مصداقی برای این مورد است.
در این فیلم مارادونا به عنوان حامی فقیران آرژانتینی نشان داده می شود که مردم هم شیفته او هستند. مارادونا شخصاً علاقه فراوانی به چه گوارا دارد. او چهره این انقلابی بزرگ را بر روی بازوی خود خالکوبی کرده. اسطوره فوتبال جهان در این باره می گوید؛ «وقت هایی هست که احساس می کنی دو آرژانتینی بزرگ در یک بدن قرار گرفته اند.»
در دهه 90 او به «کارلوس منم» رئیس جمهور آرژانتین که البته هیچ علاقه ای به نابغه کوچک نداشت نزدیک شد. اما منم هم مثل مارادونا پوپولیست بود و زمانی که پسرش در یک سانحه هوایی جان سپرد، مارادونا به همدردی با او برخاست. مارادونا همیشه حامی فقیران بود و یکی از دغدغه های اصلی اش در زندگی فقیران کشورش است. یکی از دوستان نزدیک دیه گو می گوید او به خاطر اینکه ثروت فراوانی به دست آورده احساس گناه می کند. او احساس می کند ریشه و طبقه اجتماعی ای که به آن تعلق داشته را ترک کرده است.
مارادونا با رهبران سیاسی امریکای لاتین رابطه خوبی داشته به طوری که فیدل کاسترو از او دعوت به عمل آورده بود برای ترک اعتیادش به کوبا برود. مارادونا هم دعوت رهبر کوبا را پذیرفت اما او برای رسیدن به آرامش کوبا را برای ترک اعتیادش انتخاب کرد. ورزش ملی کوبا بیسبال است و مسوولان این کشور هم به جای صحبت از خصوصی سازی ظاهراً به نفع طبقه کارگر صحبت می کنند و اینها همان چیزهایی است که مارادونا طرفدار آن است. زمانی که مارادونا در کوبا تولدش را جشن گرفت، در مراسم اش با لباس و شمایلی چون اسامه بن لادن حضور یافته بود. او چهره کاسترو را روی بدنش خالکوبی کرده و فیدل را برای خودش خدایی می داند. اخیراً مارادونا هم مثل بقیه امریکای لاتین به یک چپ گرای افراطی تبدیل شده. او یکی از طرفداران پروپاقرص چاوس است. زمانی که مارادونا ملاقاتی دو ساعته با چاوس داشت، گفت؛ «من زنان را تحسین می کنم اما عاشق چاوس هستم.» این صحبت جنجالی مارادونا یادآور ادعای همسر کلودیو کانیجیا بود. همسر کانیجیا زمانی مدعی شده بود که مارادونا تمایلات همجنس گرایانه غیراخلاقی به همسرش دارد. البته این مارادونای سیاسی در آرژانتین واقعاً یک پدیده محسوب نمی شد زیرا چپ گراهای افراطی در آرژانتین در اقلیت محسوب می شوند اما آرژانتینی ها واقعاً مارادونا را دوست دارند و می دانند مارادونا برای آنها یک رهبر سیاسی نخواهد بود ولی باز هم علاقه خود را به او حفظ می کنند. آگوستین پیشوت کاپیتان راگبی آرژانتین درباره اش می گوید؛ «دیه گو هر آنچه می خواست می توانست باشد. حتی می توانست رئیس جمهور هر کشوری که می خواست باشد.»
منبع : روزنامه شرق
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|