تبليغاتX
من طرفدار آرژانتینم!
 
دیگو: بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا!
 

در برنامه تلويزيوني هوگو چاوز در ونزوئلا

مارادونا: با تمام وجود از كالاهاي آمريكايي متنفرم

خبرگزاري فارس: ديگو مارادونا‌، اعجوبه فوتبال جهان گفت: از كالاهاي آمريكايي متنفرم و هرچه از آن سو بيايد،‌ رد مي‌كنم.

به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از روزنامه نويه زورخر سايتونگ، ديگو مارادونا، اعجوبه فوتبال جهان و هوگو چاوز، ‌رئيس جمهوري ونزوئلا با هم، وقايع مربوط به گل بحث‌انگيز ستاره آرژانتيني را در جام جهاني مكزيك مرور كردند.
اين دو چهره ورزشي و سياسي كه دوستي ديرينه‌اي با يكديگر دارند،‌ در برنامه‌اي تلويزيوني در ونزوئلا مقابل دوربين به گپ و گفت با يكديگر پرداختند.
در برنامه شبكه اول ونزوئلا ‌كه چاوز مجري هفتگي‌اش است، مارادونا به دعوت عالي ترين مقام اين كشور حضور يافت و در خصوص مسائل ورزشي و غير ورزشي سخن گفت.
از جمله موضوعاتي كه در اين برنامه درباره آن بحث شد، ‌گل عجيبي بود كه مارادونا در جام جهاني 1986 مكزيك به انگليس با دست زد و بعد از آن، لقب "‌دست خدا "‌براي وي به وجود آمد.
ديگو مارادونا در اين برنامه كه با عنوان "‌الو پرزيدنتو "‌ معروف است، همراه هوگو چاوز به بحث و شوخي پرداخت و با لحن عاميانه اي گفت: "يادم مي آيد درون محوطه جريمه انگليس حاضر شدم و يواشكي با دستم توپ را درون دروازه فرستادم. در لحظه ثبت گل، تقريبا هيچكس متوجه خطايم نشد و گل اعلام شد؛ اما بعدا مطبوعات با چاپ تصاويري، گلم را مردود دانستند."
وي كه با بيان اين جملات همراه چاوز به خاطر كاري كه كرده بود، مي‌خنديد، افزود: "براي اينكه مشخص نشود با خطا گل زده ام، ‌فوري بعد از گل، از بچه‌هاي تيم آرژانتين خواستم كه خوشحالي كنند تا داور متوجه نشود؛ اما سال‌ها بعد از آن گل،‌ بالاخره مجبور شدم اعتراف كنم كه گلم درست نبوده است."
مارادونا 46 ساله دربخش ديگري از اين برنامه تلويزيوني، به نكته‌اي سياسي درخصوص رد كالاهاي آمريكايي اشاره داشت. وي گفت: "با تمام وجود از كالاهاي آمريكايي متنفرم. هرچه از سوي آمريكا بيايد،‌ رد مي‌كنم."
وي دربخش پاياني اين برنامه، اظهار كرد كه از سياست هاي هوگو چاوز و فيدل كاسترو (رهبر كوبا) حمايت مي‌كند.


مارادونا وپله به عنوان مهمونای افتخاری بازی بوکا و سانتوس رو از نزدیک میبینن
  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:56  توسط امین  | 
پنجاه سال رهبري كشوري كه روزگاري عياش خانه پولدارهاي آمريكايي بوده و حالا به دشمن شماره يك آمريكا در بيخ گوشش تبديل شده، كار ساده اي نيست . فيدل، تو را حالا حالاها لازم داريم . او يكي از آخرين اسطوره هاي زندة مبارزه با امپرياليسم است.

جهان كوچك شده و هر روز هم دارد كوچك تر مي شود. يك نگاه كوچك بيندازيد به اوضاع دنيا و فهرست نويسندگان، هنرمندان،فوتبالیست ها، فيلسوفان، وحتي سياستمداران فعلي دنيا، را مقايسه كنيد با همين بيست سال پيش. جاي ژان پل سارتر را كه تا بود، روشنفكران دنيا، پيماني ناگسستني با انقلابي ها داشتند، نوام چامسكي گرفته و به جاي بزرگاني مثل ماركز و ساموئل بكت، گونترگراس و هارولد پينتر نشسته اند و نسل فيلمسازان بزرگ هم با مرگ اليا كازان پايان يافته.

در فوتبال امروز مسی جایگزین دیگو مارادونا شده. 

در حوزة سياست، ولاديمير پوتين به جاي گورباچف نشسته، توني بلر بر كرسي مارگرت تاچر نشسته و همين طور در ساير كشورها. حتي دشمنان ما و آن هايي كه ازشان بدمان هم مي آيد، هم همين طوري شده اند.

به جاي كارتر و ريگان و حتي بيل كلينتون، جرج بوشي نشسته است كه كپية كوچك آن قبلي هاست. اوضاع جهان درست مثل آن عروسك هاي روسي است، كه از دل عروسك بزرگ تر، يك عروسك كوچك تر درمي آيد و باز از دل آن يك عروسك كوچك تر و باز همين طور تا آخر. دلمان خوش است به همين چند مرد بزرگ باقي مانده كه تنها پيوند ما با آن جهان جادويي سال هاي نيمة قرن بيستم و عصر انقلابي ها است.

 مرداني مثل فيدل.

دوستان کاسترو

كاسترو، دوستان زياد و البته متنوعي دارد. از فوتباليست گرفته تا كارگردان، هر كدامشان تحت تأثير نكتة خاصي از ويژگي هاي او قرار گرفته اند و البته كاسترو هم، دوست خوبي براي دوستانش است.خيلي از اين دوستان قبل از اينكه فيدل رهبر كوبا شود با او دوست بودند و بعد از به قدرت رسيدن او همچنان دوستي قديمي خود را با او ادامه داده اند. دوستان كاسترو در زمينه هاي كاري خودشان هم مثل كاسترو جنجال ساز هستند.
  
  
   
سالوادور آلنده (رئيس جمهور اسبق شيلي): او اولين سوسياليستي است كه با راي مردم شيلي رئيس جمهور مي شد.

كاسترو براي تولد او، يك مسلسل هديه مي فرستد، آلنده آن را بر مي گرداند و مي گويد: من به اين ها احتياج ندارم. پشت من به ملت شيلي گرم است.

 كاسترو مسلسل را دوباره مي فرستد و جواب مي دهد: اتفاقا چون تكيه ات به مردم شيلي است، اين را برايت مي فرستم.

 هنگام كودتاي پينوشه در يازده سپتامبر 1974 و محاصره كاخ رياست جمهوري شيلي، آلنده با همين مسلسل و يك كلاه كارگران معدن كه به سر گذاشته بود، جنگيد تا كشته شد.
  
  
 اليور استون (كارگردان آمريكايي): استون، نخستين آمريكايي است كه در هاوانا با كاسترو ديدار مي كند. او در سال 2002، سه روز را با فيدل مي گذراند و حاصل 45 ساعت گفت و گويش با رهبر كوبا، فيلم مستند 99 دقيقه اي فرمانده مي شود.

 دو سال بعد، دوباره به كوبا برمي گردد و مستند ديگري به اسم در جست و جوي فيدل مي سازد.

 كاسترو در اين فيلم، هنگام بازديد از بيمارستان  هاوانا، خيلي اتفاقي مي خواهد از او نوار قلب بگيرند تا همه ببينند او سالم است.

 استون مي گويد: هيچ كدام از تصاويرش بر اساس فيلم نامه از پيش نوشته شده اي، گرفته نشده و اين ها خود كاسترو است. 
  
   
 هوگو چاوس (رئيس جمهور ونزوئلا): شدت علاقة اين دو به هم به قدري است كه همديگر را برادر صدا مي زنند.

چاوس وقتي ماجراي كسالت جديد كاسترو را مي شنود، بلافاصله سفر آسيايي اش را تمام كرده و به بيمارستان هاوانا مي رود.

او هنگام عيادت از كاسترو، خنجر و فنجان قهوه سيمون بوليوار، مبارز استقلال طلب آمريكاي لاتين را به او هديه مي دهد.

فاصله نزديك كوبا و ونزوئلا باعث شده تا چاوس و كاسترو، زود به زود همديگر را ببينند و سخنراني هاي چند ده ساعته داشته باشند.
  
    
مارادونا (فوتباليست آرژانتيني): اسطوره فوتبال جهان، اعتياد خود به كوكائين را در بيمارستان هاي كوبا ترك مي كند.

كاسترو مدام به عيادت او مي رود. حتي در صورت بيماري، تيم پزشكي تخصصي كوبا را به آرژانتين و بالاي سر مارادونا مي فرستد.

فيدل كاسترو در يكي از برنامه هاي زنده ده كه مارادونا مجري آن بود شركت كرد. اين برنامه، 5 ساعت طول كشيد.

 در انتها كاسترو، يونيفورم نظامي خودش را به مارادونا داد. اين دو نفر چند بار در كنار هم، در تظاهرات عليه جنگ طلبي آمريكا شركت كرده اند.

 گابــريل گـارسـيا ماركز (نـويســنده كلمبيايي): كاسترو به او در ويراستاري كتاب وقايع يك مرگ از پيش تعيين شده كمك مي كند.

 ماركز از دورانِ پيش از پيروزي انقلاب كوبا، با كاسترو دوست بود. آن ها به شدت به هم نزديك هستند، طوري كه كاسترو آرزو مي كند كه در زندگي بعدي به عنوان نويسنده به زمين برگردد.

ماركز دربارة شخصيت فيدل اين نظر را دارد: او خود را وقف شدة كلمات مي داند. قدرت اغواگونه اي دارد. كاسترو براي پيروزي آمده. بدون مطالعة 200 صفحه خبر، صبحانه نمي خورد.

ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي): او به شدت تحت تأثير كاسترو قرار مي گيرد: يك روز از قله بلندترين كوه، صاعقه اي فرود آمد كه سلاح و ارتش نتوانست با آن مقابله كند. يك متمرد تصميم گرفت زمين ها را بين دهقانان تقسيم كند. او فيدل كاسترو بود. سارتر كتاب جنگ شكر در كوبا را درباره انقلاب كوبا و كاسترو مي نويسد.

  همينگوي (نويسنده آمريكايي): ماركز روزي در اتومبيل شخصي كاسترو كتابي را مي بيند. كاسترو مي گويد: كار استاد همينگوي است.

 همينگوي هنگام انقلاب در كوباست و از كاسترو حمايت مي كند و بعد به آمريكا مي رود. كاسترو در مراسمي با حضور بازمانده هاي او به تمجيد از او مي پردازد:

من شخصا مديون همينگوي هستم. مديون افتخاري كه به ما داد تا كشور ما را براي زندگي و نوشتن برخي از بهترين آثارش برگزيد. 
  
    
نلسون ماندلا (رئيس جمهور اسبق آفريقاي جنوبي): اين دو نفر پاي ثابت جشن تولد همديگر هستند. ماندلا بارها از اين كه در طول مدتي كه او زندان بوده، كاسترو خواهان آزادي او و استقلال آفريقاي جنوبي از آپارتايد شده، تشكر كرده است. 


  چه گوارا (مبارز آرژانتيني): چه و فيدل در مكزيك با هم آشنا شدند. چه با اين كه متولد آرژانتين است، ولي در اكثر جنبش هاي كشورهاي آمريكاي لاتين، از جمله انقلاب كوبا حاضر بود.

در كنار كاسترو جنگيد و مدتي هم وزير صنايع كوبا شد و آخر سر هم در بوليوي كشته شد. نام و عكس او سال هاست زينت بخش اتاق جوانان بسياري درسرتاسر جهان است. افكار ، تصوير، نام چه ، پرچم مبارزه عليه ظلم است.

 منبع:همشهری آنلاین

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:7  توسط امین  | 

یک دست 

كاش «امانوئل» دوست صميمي دوران نوجواني او وقتي در يكي از غروب هاي بوئنوس آيرس سيگاري را در گوشه لب هاي «ديگو» ديد به مانند ناصحان شرقي آنقدر پافشاري مي كرد تا مارادوناي بزرگ به اين عادت ناخوشايند پايان دهد و روزي نرسد كه ميلياردها نفر از هواداران او به خاطر مصرف كوكائين بهترين بازيكن تاريخ فوتبال جهان سرشكسته شوند.فقط كافي است هواداران متعصب او كه مقابل كلينيك «سويزو» در بوئنوس آيرس تجمع كردند با اين واژه «سرشكستگي» روبه رو شوند تا بنابر آداب و رسوم خود پاسخ جانانه اي به اين تهمت بزرگ دهند.

«Hand of God» موجب شد تا او براي هميشه تبرئه شود. اين موضوع براي آرژانتيني ها يك قانون است. وقتي كه تابش نور آفتاب در نيمه دوم مسابقه آرژانتين با انگليس به ضرر دوستان مارادونا بود دست چپ او به سوي خورشيد رفت، دروازه اي گشوده شد و مردمي كه سال ها توسط قدرت بريتانيا تحقير شده بودند به پرواز درآمدند. 

«رويترز» تصوير يكي از هواداران مارادونا را ثبت كرده كه مجسمه اي مقدس در كنار عكسي از اسطوره فناناپذير به روي دستان اين مرد قرار داشت و البته به سوي آسمان ها. فقط بچه هاي شرقي احساس آنها را درك مي كنند. Mirror روزنامه مشهور انگلستان نوشت: «خدا به ديگو كمك مي كند.»


انصاف نیست از فوتبال آرژانتین و در کل از فوتبال آمریکای جنوبی صحبت کنیم و نامی از مرد افسانه ای این دیار «دیه گو آرماندو مارادونا» به زبان نیاوریم. از مارادونا مطالب زیادی تا به امروز نوشته و عکس های فراوانی به چاپ رسیده است.می دانیم  وقتی مارادونا از جام جهانی ۱۹۹۴ بیرون رفت چند صدنفر در بنگلادش اقدام به خودکشی دست جمعی کردند.
درباره میزان محبوبیت مارادونا و احساسات ضد و نقیضی که در مواقعی او با خود به همراه می آورد، هرچه بگویم کم گفته ام. در هیچ مکانی به اندازه آرژانتین نمی توان درباره مارادونا بررسی کرد چه در مقام یک شبه خدا، یا در مقام یک سیاستمدار، در لباس یک مقدس تا یک استعمال کننده موادمخدر، از یک آدم پست و شریر تا یک قربانی و مظلوم،  هر تفسیر و تعبیری که بگویید درباره اش صورت خارجی گرفته است.
حتی در انگلستان مارادونا واکنش های مختلفی را سبب شده است. حتی با وجود صحبت هایی که سر زبان ها افتاد که او با دست توپ را در سال ۱۹۸۶ به گل تبدیل کرد، هنوز عقیده عموم بر آن است که همان گل بهترین گلی بوده که تاکنون در یک جام جهانی به ثمر رسیده است. حتی وقتی فیفا در جریان بررسی بهترین بازیکن تاریخ فوتبال جهان، تصمیم به انتخاب گرفت، مقامات رسمی به پله رأی دادند و مردم پلو(لقبی که مادر دیگو به او داد)  را انتخاب نمودند.
در آوریل سال ،۲۰۰۴ مارادونا تحت تأثیر فشار خون زیاد بستری شد. او را در بیمارستان بوئنوس آیرس در بخش آی سی یو بستری کردند، طرفداران مارادونا بیمارستان را احاطه کردند. تمام خبرگزاری ها خبر بستری شدن او را به سرتاسر جهان مخابره کردند. مردم جنوب ایتالیا شمع روشن کردند و در زیارتکده ها به نیایش و دعا نشستند تا برای قهرمانشان طلب عافیت کنند. وضع سلامتی او و کیفیت حالش مرتب به اقصی نقاط جهان مخابره می شد. وقتی شایع شد که مارادونا احتمالاً به تعویض قلب احتیاج دارد، چه بسیار اشخاص حاضر شدند قلبشان را به او اهدا کنند.
اما مارادونا نمرد و قلب خودش هنوز در سینه اش می تپد.
دیگو مارادونا یکی از بزرگترین بازیکنان فوتبال بوده است که تاکنون دنیا به خود دیده است. برداشت او از بازی بی نظیر بود. برداشت و توصیف او از هر حرکت، هر لحظه از بازی، دقیق و بی مانند و کم نظیر بود. ترجمه و نوشته های مارادونا به زبان انگلیسی کاری بس دشوار بود، زیرا در زبان انگلیسی بسیاری از کلمات و عباراتی که مارادونا به آن اشاره می کند معادل ندارد.

دیگو آرماندو مارادئونا متولد۹ آبان(۳۱اکتبر) ۱۹۶۴  فرزندهشتم یک کارگر است که با تلاش و کوشش توانست افتخار  قهرمانی جهان را با آرژانتین در سال ۱۹۸۶ بدست آورد


مارادونا و مسی

اسطوره فوتبال آرژانتين درباره پديده 18 ساله كشورش، گفت: مسي تنها بازيكني است كه مي تواند به خوبي جاي خالي مرا در فوتبال جهان پر كند.

مارادونا درباره توانايي مهاجم تيم فوتبال بارسلوناي اسپانيا تصريح كرد: تا كنون بازيكنان زيادي در پست من براي آرژانتين بازي كرده اند؛ اما مسي تنها بازيكني است كه كه مي تواند به خوبي جاي خاليم را پر كند. 

وي افزود: مسي وارث من در آرژانتين است و از تماشاي بازي وي با پيراهن تيم ملي كشورم بسيار لذت مي برم. 

مارادونا تاكيد كرد: وي با وجود جواني، بازيكن مقتدر و توانايي است و فوتبال را خيلي تماشايي انجام مي دهد. 

وي اظهار داشت: در حال حاضر مسي در كنار رونالدينييو، بهترين بازيكن جهان محسوب مي شود. 



  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:58  توسط امین  | 
اسطوره جدیدا اعلام کرده که می خواد مربی تیم ملی آرژانتین بشه

ولی از قررار معلوم با رئیس فدراسیون() مشکل داره..................................!

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:4  توسط امین  | 

در جهان فوتبال نامهایی همچون پله ،بکن باوئر ،کانتونا، کرایوف،پلاتینی،یاشین،اوزه بیو و...به فراوانی یافت می شوند اما همواره یک نفر هست که فوتبال با نام او خو گرفته است، دیگو مارادونا چیز دیگریست!  ستاره ی بی چون و چرای جهان فوتبال!دیگو یک ستاره نیست یک پادشاه به تمام معناست!او نه تنها در مستطیل سبز بلکه در سیاست نیز یک اسطوره است!

اصولاً هر زمان که جورج بوش به کشوری سفر می‌کند عده‌ای علیه او دست به تظاهرات می‌زنند و زمانی که جورج بوش در سال 2005 به آرژانتین سفر کرد تظاهرات ومعمول علیه رئیس جمهور امریکا توسط شخصی دور از انتظار رهبری شد و سازمان دهنده این تظاهرات کسی جز دیه گو مارادونا نبود. نابغه کوچک از هموطنانش می‌خواست علیه بوش به خیابان‌ها بریزند و هزاران نفر به خواسته اسطوره خود عمل کردند. هر چند مارادونا در آن تظاهرات حضور نداشت اما آغازگر راهی بزرگ بود. مارادونا در دوران بازی‌اش کاپیتان تیم ملی آرژانتین بود و اکنون او را می‌توان کاپیتان تیم فوتبالیست‌های سیاسی دانست چرا که در حال حاضر هیچ ورزشکار بزرگی به اندازه او سیاسی نیست. اخیرا دو دختر جورج بوش براي تماشاي يکي از بازي هاي خانگي بوکا در ورزشگاه اين تيم حضور پيدا کردند و مورد استقبال مسئولان باشگاه قرار گرفتند در حالي که مارادونا در ورزشگاه حاضر بود و کوچک ترين توجهي به آنها نداشت. مارادونا از مخالفان سرسخت کاخ سفيد است و رابطه نزديکي با فيدل کاسترو دارد. مارادونا با رهبران سیاسی امریکای لاتین رابطه خوبی داشته به طوری که فیدل کاسترو از او دعوت به عمل آورده بود برای ترک اعتیادش به کوبا برود. مارادونا هم دعوت رهبر کوبا را پذیرفت اما او برای رسیدن به آرامش کوبا را برای ترک اعتیادش انتخاب کرد.
او چهره کاسترو را روی بدنش خالکوبی کرده و فیدل را برای خودش خدایی می‌داند. اخیراً مارادونا هم مثل بقیه امریکای لاتین به یک چپ گرای افراطی تبدیل شده. او یکی از طرفداران پروپاقرص چاوز است.مارادونا عاشق دکتر چه گواراست و مانند او روحیه ی ظلم ستیزی و مبارزه جویی دارد.به گفته دیگو روح چه گوارا در بدن اوست!
این در حالی است که ورزشکارانی چون پله تنها به حضور در بیلبوردهای تبلیغاتی برای حقوق بشر بسنده کرده‌اند.اما مارادونا همیشه سیاسی بوده.
ديه گو مارادونا، حتی در نخستين تجربه بلند سينمايي اش سیاسی برخورد کرده ،او نقش يكي از اهالي جزيره فالكلند را ايفا خواهد كرد كه براي بدل شدن به يك ستاره فوتبال به آرژانتين مي رود. اين پروژه «بازي براي دشمن» نام دارد و يك محصول مشترك بين آرژانتين وانگلستان خواهد بود. تهيه كننده فيلم اوكتاويو نادري فيلم را گامي بزرگ در جهت روند صلح سیاسی بين اين دو كشور دانست. مارادونا برای بیش از 30 سال ، عقاید سیاسی خودش را داشته و در این مدت مطالعات گسترده‌ای در زمینه سیاست در امریکای لاتین داشته است. مارادونا در سال 1976 زمانی که تنها 15 سال داشت پا به عرصه فوتبال گذاشت. در آن زمان در آرژانتین حزب‌های ارتشی گوناگون ساز خودشان را می‌زدند. مارادونا می‌گوید در آن زمان وقتی برای صرف کردن در سیاست نداشته اما سیاست برای او وقت داشته است. مارادونا در آن زمان به شدت ژنرال گالیتری یکی از رهبران این حزب‌های ارتشی را تحت تاثیر قرار داده بود. پس از قهرمانی آرژانتین در جام جهانی جوانان در سال 1979، مارادونا در آن زمان به رادیو ملی آرژانتین رفت و زمانی که پیام حمایت ژنرال گالیتری را به او ابلاغ کردند او مسرور شد اما اکنون مارادونا می‌گوید از آن رژیم متنفر است.
مارادونا حتی زمانی که بازی می‌کرد یک سیاستمدار بود. هر زمان که او توپ را لمس می‌کرد دل پسربچه‌های سوءتغذیه‌ای در محله‌های فقیرنشین آرژانتین را شاد می‌کرد. آنها می‌دانستند مردی کوچک با قدرتی فراوان به خاطر آنها می‌جنگد و این چهره مارادونا زمانی بیشتر مشخص شد که او فیفا را به خیانت علیه آرژانتین فقیر متهم کرد.
 مارادونا همیشه حامی فقیران بود و یکی از دغدغه‌های اصلی‌اش در زندگی فقیران کشورش است. یکی از دوستان نزدیک دیه گو می‌گوید او به خاطر اینکه ثروت فراوانی به دست آورده احساس گناه می‌کند. او احساس می‌کند ریشه و طبقه اجتماعی‌ای که به آن تعلق داشته را ترک کرده است.

زندگی مارادونا همواره با حواشی زیادی همراه بوده است و با وجود حادثه تیراندازی او به سمت چند خبرنگار که به مجروح شدن یک نفر ازآنان انجامیدو حتی اعتیاد او به مواد مخدر و پیدا شدن مقادیر زیادی کوکائین در خانه اش،هنوز از چهره های محبوب خبرنگاران به شمار میرود.هر چند که او از آن دوران فاصله گرفته و آماده ی بازگشت به میادین فوتبال است اما این بار نه در لباس یک بازیکن بلکه در کسوت یک مربی بزرگ!

 

 

 

 

 

                       

           
  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:54  توسط امین  | 

 

مارادونا يك ارتش بود. در فرهنگ وبستر به جاي اينكه جلوي كلمه مارادونا شرح حال او را بگذارند نوشته‌اند «ارتش يك نفره» و اين گوياي تمامي ماجراست؛ كسي كه حضورش در زمين به تنهايي به اندازه 10 نفري كه پا به توپ مي‌زدند، ارزش داشت.

براي همين هم هست كه انگار در تمامي تاريخ فوتبال شماره 10 فقط برازنده او بود و بقيه 10 هاي ديگر را مي‌شود فراموش كرد.

مارادونا روي چمن سبز لحظاتي را خلق كرده است كه فقط يكي از آنها (كه به‌اندازه چند ثانيه هم طول نمي‌كشد) مي‌توانست اسم او را تا ابد در تاريخ نقش كند؛

اين بهانه‌اي شد كه يك بار ديگر سراغ اين اسطوره برويم تا با خلق چند لحظه كوتاه، تلنگري تاريخي به ما بزند، همين.

1)

همه مي‌دانند كه او چه كاره است. اسطوره، با بهترين گل تاريخ فوتبال،‌ انگلستان را يك تنه با خاك يكسان كرد؛ وقتي كه از اواسط زمين توپ زير پايش آرام گرفت و تا خود خود دروازه از پاهاي بازيگوش ديه‌گو جدا نشد!

انگار كه پاي قسمي در ميان باشد. توپ‌ها بيشتر از اينكه عاشق تورها باشند، ديوانه‌وار نوازش پاهاي شماره 10 آرژانتين را طلب مي‌كردند. ديه‌گو در آن ظهر كلافه‌كننده ورزشگاه آزتك، انگليسي‌ها را يكي پس از ديگري از جلوي رويش برمي‌داشت و با آرامش به سمت دروازه شيلتون مي‌رفت.

چشمان شيلتون كاسه خون بود وقتي كه آخرين مدافع هم كشته شد. بنابراين  به  سمت ديه‌گو حمله كرد در حالي كه توپ را هم فراموش كرده بود. يكي بايد يك كاري مي‌كرد. شايد شيلتون دوست داشت يكي از تماشاچي‌ها با وينچستر دخل ديه‌گو را مي‌آورد.

اما 10 آبي‌پوش ديگر در يك متري‌اش بود. شيلتون با تمام قدرت به سمت ديه‌گو حمله مي‌كند؛ دهانش باز است و چشمانش از حدقه بيرون زده است...

مكث

مارادونا چندين راه دارد؛ مي‌تواند قبل از رسيدن به شيلتون توپ را به سمت دروازه شوت كند؛ مي‌تواند 2 متر آن طرف‌تر به بورچاگا پاس بدهد و يا حتي مي‌تواند پشت سرش باتيستا را ببيند اما ديه‌گو فقط به فكر در هم ريختن پيكره بريتانياست.

شماره 10، پيتر شيلتوني كه خون از چشمانش فواره مي‌زند را مثل آن هفت تاي ديگر به جهنم مي‌فرستد و پس از عبور از او، توپ را با تور يكي مي‌كند. توپ سياه و سفيد ورزشگاه آزتك غمگين است كه چرا بيشتر به پاهاي اسطوره بوسه نزده است! چند متر آن طرف‌تر آبي‌پوش‌ها نزديك بيلبورد كمل، بازيكن شماره 10شان را روي سر گذاشته‌اند...

2)

هواي بهاري ايتاليا جان مي‌دهد براي بازيگوشي، براي فوتبال. ديه‌گوي حالا ديگر 30 ساله، باز هم جام جهاني را مي‌خواهد. دوست دارد براي اولين بار كه شده جام را از قاره‌اي كه در آن جام جهاني برگزار مي‌شود، بيرون بكشد. او مي‌خواهد جام را از ايتاليا به آرژانتين ببرد. پس بايد فقط گل بزند، گل!

به توپ بوسه‌اي مي‌زند. توپ مي‌خندد و روي قوس منطقه كرنر مي‌نشيند. ديه‌گو در محوطه 18 قدم حريف چشم مي‌چرخاند. بورچاگا دست‌هايش را بلند كرده است. كمي آن طرف‌تر بازوالدو هم هست. تورگوديو هم همين طور. اسطوره، انتخابش را كرده است؛ از توپ يك متر فاصله مي‌گيرد. انتخاب شماره 10، بورچاگاست. پاي چپ جادويي‌اش وضعيت آماده‌باش مي‌گيرد و از چمن جدا مي‌شود. چند پلك بعد توپ روي آسمان است.

مكث

درست همان لحظه‌اي كه مارادونا كرنر را به سمت دروازه مي‌فرستد، همان لحظه‌اي كه توپ فقط 3-2 متر از او جدا شده است، روي زمين زانو مي‌زند و دست‌هايش را مثل ايتاليايي‌ها به هم مي‌چسباند و عقب جلو مي‌كند. 10 مطمئن است كه توپ گل خواهد شد. به خاطر همين است كه قبل از رسيدن توپ به سر بورچاگا، خوشحالي‌اش را شروع كرده است. بورچاگا توپ را به تور دروازه مي‌دوزد و ديه‌گو صليبي آتشين روي سينه‌اش نقش مي‌كند. دوربين‌ها فقط از مارادونا قاب مي‌گيرند. هيچ‌كس شادي بورچاگا را نديد!

3)

فقط چند قدم ديگر مانده است تا به نيمه نهايي جام 90 برسند. بايد يوگسلاوي را بكشند. آن هم در رولت روسي پنالتي‌ها. اولين ضربه را 10 خواهد زد. آرام توپ را مي‌بوسد و روي نقطه پنالتي خم مي‌شود. گردنبندش از لاي پيراهنش بيرون مي‌زند؛ نقره‌اي است و برق عجيبي دارد. چند قدم عقب مي‌رود.

چشم توي چشم دروازه‌بان سبيلوي يوگسلاوي مي‌دوزد. بوي خون مي‌دهد و بوي انتقام. با هم شرط بسته‌اند؛ روي اين شرط بسته‌اند كه كدامشان ديگري را متوقف مي‌كند؛ اينكه سبيلو پنالتي 10 را مي‌گيرد يا 10 توپ را توي دروازه مي‌فرستد.

داور سوت مي‌زند. چپ پاي راه‌راه‌پوش به سمت توپ مي‌رود؛ آرام و بي‌خيال. كفش‌هايش فقط به توپ ساييده مي‌شود. توپ را تقريبا به سمت دروازه قل داده است. مي‌خواهد سبيلو را تكه‌تكه كند. مي‌خواهد توپ را آرام آرام گل كند...

مكث

سبيلو تصميم گرفته كه به سمت راست خودش بپرد؛ حتي اگر همه بگويند كه مارادونا هميشه پنالتي‌هايش را به سمت چپ دروازه مي‌زند. مطمئن است كه اين دفعه 10، راه دوم را برمي‌گزيند.

توپ به ميانه‌هاي راه رسيده كه سبيلو شيرجه‌اش را مي‌زند؛ به سمت راست؛ درست همان جايي كه چند لحظه بعد توپ را يك ضرب جمع مي‌كند. توپ توي دستكش‌هاي ستبر دروازه‌بان يوگسلاوي جاخوش مي‌كند.

اسطوره زانو مي‌زند و دست‌هايش را سه بار محكم روي چمن مي‌كوبد. براي سبيلو اصلا مهم نيست كه 5 دقيقه بعد از جام جهاني حذف خواهند شد؛ مهم اين است كه پنالتي 10 را گرفته است. تا ابد خوشحال خواهد بود چون حالا وارد تاريخ شده است.

4)

آمريكاي 94، نه هيچ طراوتي دارد و نه هيچ جذابيتي؛ بازي‌هايي كه سر ظهر انجام مي‌شوند يا تيم‌هايي كه ستاره ندارند و مارادونايي كه حالا 34 ساله است و چاق.

آرژانتين به يونان رسيده است، تيم نگون‌بختي كه كيسه بوكس نيجريه و بلغارستان شده است؛ تيم نگون‌بختي كه 10 سال بعد قهرمان اروپا خواهد شد. توپ زير پاي 10 است. دوست دارد پاس بدهد اما كاني‌گيا به تو نمي‌زند و باتيستوتا هم هنوز نرسيده.

ديه‌گو 4 قدم جلوتر مي‌رود، دوباره نگاه مي‌كند؛ كسي توپ نمي‌خواهد اما توپ را پاس مي‌دهد؛ انگار به ردوندو. ردوندو جواب پاسش را مي‌دهد.

حالا توپ پشت قوس 18 قدم، خودش را به اسطوره تسليم كرده تا آن را توي دروازه بكارد! پاي اسطوره از چمن جدا مي‌شود...

مكث

اين مهم نيست كه توپ كجاي دروازه يونان را شكافت؛ اين مهم نيست كه گل مارادونا تا چه حد زيبا بود؛ حتي اين هم مهم نيست كه چرا 10 بعد از زدن گل، آن طور ديوانه‌وار به سمت دوربين يورش برد و بلعيدش؛ مهم اين است كه بعد از اين بازي مارادونا را از آرژانتين جدا كردند و برچسب دوپينگي به او زدند؛ مهم اين است كه اسطوره در هم ريخت و از هم پاشيد؛ مهم اين است كه ديگر مارادونا را در تيم راه‌راه‌ها نديديم؛ اين مهم است كه بعدش مارادونا چاق و بيمار شد؛ كسي كه به خبرنگارها شليك كرد و توي شوهاي مسخره شركت كرد.

با اين حال هيچ كس آخرين گل مارادونا را در آخرين بازي ملي‌اش فراموش نخواهد كرد؛ همان گل به يونان؛ همان حركت ديوانه‌وار به سمت دوربين.

گويا خودش مي‌دانست كه اين آخري است. مي‌خواست از توي قاب تلويزيون‌ها بيرون بپرد؛ مي‌خواست ابدي شود...

5)

باز هم آزتك، باز هم ظهر، باز هم انگلستان. ديه‌گو انگار قسم خورده است؛ قسم خورده كه خفت انگلستان را افسانه كند، نابودشان كند، به عشق مايوناس. توپي روي هواست؛ نه خطري دارد و نه سرعتي. شيلتون گوشه چشمي به اطراف مي‌چرخاند.

همه چيز آرام و مطمئن به نظر مي‌رسد اما حضور شماره 10 در همان نزديكي‌ها نفسش را بند آورده. شيلتون به سمت توپ معلق مي‌رود. دستكش‌هاي سياهش را آماده مي‌كند تا به چرم توپ بچسبند.

او حتي مغزش را از همين الان آماده كرده است كه بعد از چمبره زدن روي توپ، ‌آن را با پرتاب دستي (كه روي آن تخصص هم دارد) به كريس وادال برساند.

استوك‌هاي شيلتون چند سانتي از چمن سوخته آزتك فاصله مي‌گيرد، به توپ نزديك مي‌شود، چند سانت ديگر بيشتر نمانده تا به توپ سرگردان برسد، ناگهان نفس سنگيني را پشت گوش‌هايش حس مي‌كند!

مكث

شماره 10، شيلتون را مي‌بيند كه چه ناشيانه به سمت توپ خيز برداشته؛ او را مي‌بيند كه دستكش‌هاي سياهش را چقدر كند به سمت آسمان دراز كرده است؛ ناگهان تصميم مي‌گيرد؛ يك حركت انتحاري. مثل كاميكازه‌هاي ژاپني كه خودشان را با ناوشكن‌هاي آمريكايي يكي مي‌كردند، به دژ شيلتون مي‌زند! استوك‌هاي او هم از چمن سوخته آزتك كنده مي‌شود.

دست‌هاي شيلتون به اندازه يك آسمان از سر او بلند است و به همان اندازه به توپ نزديك‌تر. اما 10 هم دست‌هايش را دراز مي‌كند. چه ديوانگي‌اي! حالا دست‌هاي ديه‌گو برايش نردبان شده‌اند؛ آسمانشان يكي شده است و توپ دل باخته، مجنون‌تر از هميشه به دست‌هاي ديه‌گو بوسه مي‌زند و بعدش هم به تور.

شيلتون هنوز به زمين نرسيده مي‌خندد. مطمئن است كه مرد سياه‌پوش ورزشگاه ديه‌گو را نخواهد بخشيد. اما وقتي مي‌بيند كه داور مركز زمين را نشانه رفته است، ديوانه مي‌شود و بچه‌گانه زير مچ چپش مي‌زند و مي‌گويد هند! هند! كار خيلي وقت است كه تمام شده است؛ همان موقعي كه ديه‌گو از شادي دوباره به سمت بيلبورد كمل دويد؛ همان موقعي كه نيم نگاهي به پشت سرش انداخت و نيم نگاهي به داور و از گلش مطمئن شد.

درست همان لحظه بود كه فهميد دست او كارش را كرده است؛ قالشان را كنده است.

 مكث

6) آدم‌ها 2 دسته‌اند: آنهايي كه اسطوره را دوست دارند و آنهايي كه ديوانه‌وار عاشق او هستند. حالا فكرش را بكنيد كه اگر او بميرد قفط كساني بي‌احساس از كنار قضيه مي‌گذرند كه اصلا فوتبال را دوست ندارند، چون 10 يعني تمامي فوتبال، يعني تمامي زندگي. خدا كند كه نميرد، خدا كند كه نميرد!

«ديه‌گو آرماندو مارادونا»ي آرژانتيني چند ماه پیش يك بار ديگر جلوي چشم ميليون‌ها چشم نگران مرد؛

21آوريل وقتي خبر مرگ «ال ديه‌گو» از تلويزيون ملي آرژانتين پخش شد، به قول يكي از دوستان مطبوعاتي، بلافاصله يك منبع موثق كه نمي‌خواست نامش فاش شود (عزرائيل فشردن «دست خدا» را تكذيب كرد.

دست خدا همان دست راست مارادوناست كه در جام جهاني1986 مكزيك با آن دروازة انگلستان را گشود؛ دستي كه روي آن يك چهرة ناميراي ديگر خالكوبي شده؛ چه گوارايي كه دست راست او هم ماجرايي تاريخي دارد.

«چه» زماني كه با بدن سوراخ سوراخ شده و چشمان خيره جلوي دوربين‌ها ژست يك منجي را گرفته بود، دست راستش به حالت راز و نياز رها شده بود.

نابغه‌هاي دوست داشتني و ناميراي ما هر كدام به شيوه خاص خود با وضع موجود به ستيز برخاستند. با آنچه از نگاه مردم عادي لايتغير است؛ با همين خواب بيداري و همين زيستن مرگ.

پس آيا مارادونا وقتي استعمار انگلستان را 2 سال پس از شكست كشورش در جزاير فالكلند در زمين فوتبال به زانو درآورد يك مبارز بود؟ برعكس، من ترجيح مي‌دهم «چه» را به مارادونا تشبيه كنم، نه مارادونا را به «چه».

او هم با چهرة ديوانه‌وارش در دل‌هاي ما جا باز كرده. شايد مغز او هم مثل مغز مارادونا  از حالت عادي خارج شده بود كه از زندگي عادي به بيراهه زد.

آخرين اسكن‌هايي كه از سر مارادونا برداشته شدند نشان مي‌دادند بر اثر استعمال مداوم كوكائين در مغز او حفره‌اي بزرگ به‌وجود آمده، طوري كه اشتهاي حيواني او در ماه‌هاي اخير كه هر روز خود را غرق استيك، پيتزا و الكل مي‌كرد را به اين نقص نسبت مي‌دادند.

كاركرد عجيب وغريب مغز اين ديوانه‌ها تضمين بقاي اميد و ‌آرزو در دل ما عقلاست.
 « چه» مرد  و مارادونا هنوز زنده است. نمي‌توانيم دلمان را خوش كنيم و بگوييم حتي پس از مرگ، اينها در ياد ما زنده خواهند ماند.

نابغه‌هاي ناميراي ما، يك روز واقعا مي‌ميرند و آن روز بايد آرزو كنيم يكي ديگر از راه برسد وگرنه فقط حسرت «كاشكي اينجا بودي» مي‌ماند و بس.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:24  توسط امین  | 
سلام به آرژانتینی های عزیز

چون از مطلب نوشته شده راجع به خاطرات دیگو خیلی استقبال نشد

می خوام حذفش کنم

دیگه از خاطرات دیگو نمینویسم

ولی  مطلب زیر رو حتما بخونید

مطمئنم خوشتون میاد 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط امین  | 

مارادونا:

كتاب من ، خواندني است (1)
 

ديه گو آرماندو مارادونا ستاره افول ناپذير فوتبال جهان  در كتابي  فراز و نشيب هاي زندگي پر مخاطره  خود را به رشته تحرير در آورده است .

 از اين پس در روزهاي فرد علاقه مندان به مارادونا مي توانند با ما همراه باشند تا ترجمه كتاب " من ، ديه گو هستم " را كه براي هر فوتبال دوستي جالب است به همراه تصاويري از اين نابغه آرژانتيني ملاحظه فرمايند .

ترجمه اين كتاب را آقاي كمال سيف انجام داده اند :

در حال حاضر كه شروع به نوشتن كتاب زندگي خودم ( من ، ديه گو هستم ) مي كنم در هاوانا پايتخت كشور كوبا به سر مي برم ، و سرانجام تصميم گرفتم تا همه چيز را در مورد زندگي ام بنويسم .

با وجود اين كه خيلي ها بر اين باور هستند كه همه چيز را در مورد من مي دانند و بازگوئي آنها عجيب به نظر مي رسد ، اما مطمئن هستم كه باز هم مطالب ناگفته باقي مانده است.

تاكنون راجع به خيلي از موضوعات و مسايلي كه برايم پيش آمده صحبت كرده ام ، اما هنوز مطمئن نيستم كه تمامي موضوعات مهم را توضيح داده باشم.

طي مدت اقامتم در اينجا مي خواهم با نحوه زندگي يك شهروند كوبايي آشنا شوم. به حافظه ام فشار مي آورم تا گذشته خودم را به ياد بياورم و اين برايم خيلي جالبه ، چرا كه با وجود تمامي اشتباهات و كاستي ها هيچ دليلي براي پشيماني به خاطر آنچه كه تا به حال اتفاق افتاده نمي بينم.

علاوه بر اين يادآوري گذشته وقتي كه آدم از صفر شروع مي كند و مي داند كه تمام دوران زندگي اش براي آنچه كه به دست آورده و آنچه كه در آينده هست مجبور مي شود كه بجنگد و تمام زندگي اش يك مبارز دائم بوده خيلي لذت بخش مي نمايد.

آيا شما مي دانيد من از كجا آمده ام ؟ مي دانيد قصه زندگي من شروعش از كجا بوده ؟ من علاقه شديدي به بازي با توپ داشتم اما اوايل خود من هم از اين همه علاقه باخبر نبودم.

حتي فكرش را هم نمي كردم. بازي فوتبال را از پست دفاع شروع كردم اما هميشه بازي به عنـوان ليبرو بـرايم چيز ديگري بود. امـا افسوس كه پـزشك ها بازي بـا توپ را برايم قدغن كرده اند چون نگرانند كه با اين كار قلبم از كار بيفتد.

وقتي كه داخل زمين بازي به عنواني ليبرو هستي انگار كه از بالا داري تمام زمين را مي بيني و همه چيز را تحت كنترل خود داري و مي تواني تصميم بگيري كه در هر لحظه به كدام سمت زمين حركت كني و اين احساس را داري كه حاكم مطلق زمين هستي.

اما آن زمانها كه تازه فوتبال را شروع كرده بودم « ليبرو» اي در كار نبود و مهم اين بود كه پشت سر توپ بدوي و در حين بازي آن را در اختيار داشته باشي.

بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا. اگر يك توپ به من بدهيد مي بينيد كه اشتياق بازي و تفريح با توپ را هنوز با تمام وجودم دوست دارم. فقط كافيه كه يك توپ در اختيارم بگذارين و اجازه بدين كه چيزي رو كه بلدم اجرا كنم حالا مهم نيست كه كجا دارم بازي مي كنم، اون موقع فقط حواسم به توپ جمع است. اما مردم وجودشون خيلي مهمه ، اين مردم هستند كه به شما انگيزه تمرين و بازي ميدن. اما مردم داخل زمين بازي نيستند يعني همان جايي كه يك بازيكن فوتبال از بازي با توپ لذت مي بره.

لذت بردن از بازي با توپ درست همان كاريه كه اوايل در فيوريتو و سپس در جاهاي ديگه بهش مشـغول بودم . حالا فـرق نمي كرد كه در استـاديـوم « ويمبـلي » بـاشم يـا در استـاديـوم « ماركانا» با يكصد هزار تماشاچي. در آن زمانها در فيوريتو در محله ويلا هميشه براي بازي آماده بوديم حتي زير تابش شديد نور آفتاب بازي مي كرديم.

مادرم ( توتا) كه باوسواس زياد مواظب من بودهميشه به من مي گفت: پلو ( لقب ديه گو بوده ) اگر مي خواهي بازي كني بايد حتماً بعد از ساعت پنج بعداز ظهر باشه يعني وقتي كه آفتاب رفته، من هم جواب مي دادم: چشم مامان جان، نگران نباش و با دوستم شروع به بازي مي كرديم و هيچ چيز ديگه اي غير از بازي برايمان مهم نبود.

زير نور آفتاب تا ساعت 7 غروب خودمان را هلاك مي كرديم در حول و حوش همان ساعت ، بازي رو مدتي نگه مي داشتيم و از يكي از همسايه ها آب مي خواستم و به همان شكل در تاريكي به بازي ادامه مي داديم. هنوز هم از اونجا صداهايي رو مي شنوم كه به من مي گن: اين زمين براي بازي به حد كافي روشن نيست. بله من در تاريكي بازي مي كردم .

ادامه دارد  ...

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:45  توسط امین  | 
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط امین  | 
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:21  توسط امین  | 
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:14  توسط امین  | 
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:12  توسط امین  | 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط امین  | 

هرچی فکر میکنم امسال سال خوبی نبود!البته از جهاتی!بیشتر فوتبالیه!

۱.آرژانتین قهرمان جام جهانیه ۲۰۰۶ نشد!دلم خیلی به حال مارادونا سوخت!چقدر هوار زد، پیراهن چرخوند و دخترش رو که کنارش بود بغل کردواشک ریخت! مارادونا برای من فراتر از بازیکن فوتباله، هرچند که رودستش هم کسی نیومده!

این اواخر هم که در عین شایستگی قهرمان کوپا آمریکا نشد!برزیله لعنتی.....................

۲.استقلال قهرمان لیگ نشد!که کاملا طبیعی بود!چقدر از درس و زندگیمون زدیم،پا شدیم رفتیم استادیوم! از جام حذفی هم خیلی راحت کنار رفتیم!بدتر از اون،جام باشگاههای آسیا هم پر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳.نه استقلال اهواز قهرمان لیگ شد نه فولاد لیگ برتر موند!

۴.اینم از تیم ملی اییییییییییییراااااااااااان!که گل کاشت،بچه ها کاری کردن کارستون!با این همه ستاره،تیم ما سخت ترین کار ممکن رو کرد!حذف شدیم! از کادر فنی تمام حرفه ای تیم که بگذریم(!)حقیقتا خود این ۵.۵ ملیونیا هم کاری نکردن(بیچاره قطریا!) 

 امروز حسابی حرص خوردم!عراقی که امروز قهرمان جام ملت های آسیا شد،حدود ۱ ماه قبل به تیم ملی ب ما باخته بود!

از همه ی اینا که بگذریم،تو دانشگاه هم زیاد حال و روز خوبی نداشتم........................................

اینجا ایرانه!هیچ چیزی حساب و کتاب نداره!حتی فوتبالش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی مطمئنم:

۱.آرژانتین قهرمان ۲۰۱۰ میشه.آرژانتین به خاطر دیگو جام رو ببر؛ من دیگه نمیخوام اشکهای مارادونا رو ببینم اونم وقتی که دختر اسطوره کنارشه...

۲.استقلال قهرمان فصل بعد لیگ برتره

۳.فولاد برمی گرده

و. . .

ایرانیه دیگه،همیشه نگاهش به آیندست!البته خیلی هم بلندپروازه! چی کارش میشه کرد !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط امین  | 
این چند خط را به بهانه‌ی چاپ خاطرات اسطوره‌ی تکرار نشدنی فوتبال جهان و محبوبترین ورزشکار جهان در همه‌ی زمانها ‌نوشته‌ام. "من دیگو " عنوان کتاب خاطرات دیگو آرماندو ماردونا است که به تازگی منتشر شده است.

 

 

سید امیر حسین جلالی

 

چندین ساعت بیشتر به آغازش نمانده است. به گمانم خیلی‌ها منتظرند تا دوباره اسبهای خیالشان را پرواز دهند، برنده شوند، ببازند، فریاد بکشند، آرام اشک بریزند و خلاصه یکماه آزگار که البته مثل برق می‌گذرد! را در تقویم عمر خویش خط بزنند.

 

اولین بار که تجربه‌اش کردم ده سال بیشتر نداشتم. سال 1369 بود و برای اولین بار تلویزیون بازیهای جام جهانی 1990 ایتالیا را مستقیم پخش می‌کرد. از بیشتر بازیها چرت زدنهایش به یادم مانده است به جز یک بازی ( نمی‌دانم بازی اسکاتلند با کجا بود!) که ناگهان با لرزش تمام اتاق و وسایلش از خواب پریدم. بعدها فهمیدم آن شب در رودبار و منجیل اژدهای زمین بی‌توجه به برگزاری جام جهانی هزاران نفر از هم وطنانم را بلعیده است.

 

رک و پوست کنده بگویم من از اول طرفدار آرژانتین و مارادونا بوده‌ام. این چند خط را هم به بهانه‌ی چاپ کتاب خاطرات اسطوره‌ی تکرار نشدنی فوتبال جهان و محبوبترین ورزشکار جهان در همه‌ی زمانها نوشته‌ام!

 

خریدن این کتاب و خواندن آن مهر تاییدی زد بر خیلی از گمانه زنیهایی که من در بین دوستان عشق مارادونای خود می‌کردم. به یاد می‌آورم و تصور می‌کنم، شادی و از خود بیخود شدن مردم آرژانتین را وقتی دیگوی افسانه‌ای با دست توپ را وارد دروازه‌ی پیتر شیلتون انگلیسی کرد و بعدها گفت که این دست خدا بود که انتقام جزایر مالویناس را گرفت!

 

تصور می‌کنم و به یاد می‌آورم لحظه‌ی اهدای جام جهانی 86 مکزیک را که کاپیتان حتی حاضر نشد با هاوه لانژ، رییس وقت فیفا دست بدهد و آنرا مقایسه می‌کنم با پله‌ی برزیلی که در جام جهانی 94 آمریکا کراوات خود را به نقش پرچم ایالات متحده درآورده بود و از ته دل از او متنفرمی‌شوم.

 

به یاد می‌آورم زمانی که دیگوی محبوب با هواپیمای اختصاصی به نزد دوست سیاستمدارش فیدل کاستروی کوبایی می‌رفت و تصور می‌کنم که چگونه دایناسورهای جهان را به خشم می‌آورد.

 

و بالاخره به یاد می‌آورم آن لحظه‌ی تلخ را که همین‌ هاوه‌لانژ پیر، اعلام کرد که مارادونا دوپینگ کرده و محروم است و تصور می‌کنم حال آن مردمی را که در بنگلادش به طور دسته‌جمعی خودکشی کردند.

 

من طرفدار آرژانتین هستم، چون همیشه مظلومان را دوست داشته‌ام و از ظالمان متنفرم. و شاید فوتبال، امروز نمادی از مبارزه باشد. راستی اگر آرژانتین در جام 94 باقی می‌ماند باز هم برزیل قهرمان می‌شد و پله می‌توانست آن کراوات مسخره‌ را به دوربینها نشان دهد؟!

 

من طرفدار آرژانتین هستم چرا که دوست دارم بنگاههای شرط بندی ببازند و سرمایه‌دارهای پول پرست سکته کنند!

 

من از فوتبال ماشینی آلمان متنفرم و آرزو دارم علیرغم آن قرعه کشی معجزه آسا، از گروهش بالا نیاید.

 

من طرفدار آرژانتین هستم و از دیوید بکهام و وین رونی حالم به هم می‌خورد و امیدوارم هرگز به جام جهانی نرسد این رونی متکبر!

 

یکی دو روز دیگر جام جهانی شروع می‌شود هر کس هر چه می‌خواهد بگوید، ولی من طرفدار آرژانتین هستم.

این مطلب جالبو تو یه سایت پیدا کردم.خودم خیلی خوشم اومد.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

کاش این مطلبو خودم نوشته بودم ولی متاسفانه.............................................

  نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:58  توسط امین  | 
گلي كه  ليونل مسي در بازي با اسپانيول با دست به ثمر رساند، شباهت هاي او با مارادونا را بار ديگر زنده كرد. گلي كه مارادونا در سال 86 با دست وارد دروازه انگلستان كرد. ليونل مسي در فصل قبل يك گل ديگر به ثمر رساند كه بي شباهت به گل مارادونا نبود. او از زمين بارسلون 6 نفر را يك تنه دربيل كرد و توپ را وارد دروازه كرد.


دوره قبل جام جهاني همه طرفداران آرژانتين اميدشان به ليونل مسي بود اما او كمتر مورد توجه قرار گرفت. حالا ليونل پخته تر شده و بدون حاشيه بازي مي‌كند. تكنيك ناب آرژانتيني و ظرافت هاي بازي او
اگر در كنار نظم تيمي آرژانتين قرار بگيرد در جام جهاني بعدي آرژانتين دوباره مدعي خواهد بود.

  نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:40  توسط امین  | 
زندگی مارادونا همواره با حواشی زیادی همراه بوده است و با وجود حادثه تیراندازی او به سمت چند خبرنگار که به مجروح شدن یک نفر ازآنان انجامید هنوز از چهره های محبوب خبرنگاران به شمار میرود. مارادونا هنگامی که کودکی هشت ساله بود با انجام حرکات نمایشی با توپ فوتبال در اماکن عمومی سعی میکرد بخشی از خرج خانواده فقیرش را تامین کند.در همین زمان بود که یک خبرنگار از او بزرگترین آرزویش را پرسید. مارادونای کوچک در برابر دوربین تلویزیون گفت دوآرزوی بزرگ دارد. یکی اینکه بتواند با تیم آرژانتین به جام جهانی برود ودیگری اینکه در جام جهانی قهرمان شود.در جام جهانی 1986 مارادونا با به ثمر رساندن دو گل تاریخی موجب پیروزی آرژانتین بر انگلیس شد. نخستین گل مسابقه را مارادونا در ابتدای نیمه دوم با دست به ثمر رساند که به دست خدا مشهور شد و چند دقیقه بعد در حالی که در میانه های میدان صاحب توپ شده بود با دریبل زدن هفت بازیکن انگلیسی توپ را وارد دروازه پیتر شیلتون (دروازه بان انگلستان) نمود تا انگلیس به نیمه نهایی راه یابد.پس از جام جهانی 90 ایتالیا درگیری مارادونا با سران باشگاه ناپل که با سازمان مافیای حاکم براین شهر نیز چندان غریبه نبودند آغاز شد. ناگهان در پایان یک مسابقه لیگ ایتالیا اعلام شد آثار استفاده از کوکائین در بدن مارادونا یافت شده است. فیفا او را 15 ماه از شرکت در رقابت های فوتبال محروم کرد. ولی مارادونا دردسر های بیشتری را نیز برای خود خرید. در شهر ناپل شایع شد که پلیس این شهر متن ضبط شده مکالمات تلفنی مارادونا و یکی از مقامات مافیارا در اختیار دارد که ثابت می کند او در یک شبکه گسترده خلافکاری و توزیع مواد مخدر دست داشته است. مارادونا که ظاهرا به بوئنوس آیرس پناه برده بود در خانه خود مورد هجوم پلیس آرژانتین واقع میشود و باز اعلام میشود در خانه اش مقادیر زیادی مواد مخدر کشف شده است
  نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط امین  | 
 

مارادونادر آرژانتین در زمینه سیاست اصولاً بحث از جناح چپ یا راست نیست و بیشتر بحث از ملی گرایی است و مارادونا هم همیشه یک ملی گرای متعصب بوده است. مارادونا می گوید؛ اگر یک روز نیروی ارتش مجبور شود به دفاع از کشورمان بپردازد آنگاه این ارتش سربازی به نام مارادونا خواهد داشت زیرا من بیش از هر چیزی یک آرژانتینی هستم.

با وجود این در سال 1982 زمانی که جزایر فالکلند مورد هجوم بریتانیایی ها قرار گرفت آرژانتین سربازی به نام مارادونا نداشت. او در آن زمان خودش را برای حضور در جام جهانی آماده می کرد. اما چهار سال بعد زمانی که آرژانتین و انگلستان در جام جهانی رودرروی هم قرار گرفتند او سرانجام ضربه اش را به دشمن زد. او با «دست خدا» و با آن گل فراموش نشدنی اش به تنهایی انگلستان را شکست داد. مارادونا در زندگینامه اش می نویسد؛ «در آن بازی ما فقط یک تیم فوتبال را شکست ندادیم، آن بازی مثل این بود که ما یک کشور را شکست دادیم. هر چند ما پیش از این بازی گفته بودیم این دیدار هیچ ربطی با جنگ مالویناس ندارد اما می دانستیم انگلیسی ها در آنجا پسربچه های آرژانتینی بسیاری را کشته بودند. آنها بچه های ما را مثل پرندگانی کوچک کشته بودند و این پیروزی یک انتقام بود.»

مارادونا حتی زمانی که بازی می کرد یک سیاستمدار بود. هر زمان که او توپ را لمس می کرد دل پسربچه های سوءتغذیه ای در محله های فقیرنشین آرژانتین را شاد می کرد. آنها می دانستند مردی کوچک با قدرتی فراوان به خاطر آنها می جنگد و این چهره مارادونا زمانی بیشتر مشخص شد که او فیفا را به خیانت علیه آرژانتین فقیر متهم کرد.

اخیراً یک فیلم در آرژانتین با نام «آل کامینو دی سن دیه گو» ساخته شده. در این فیلم یک چوب بر فقیر به جماعت زائری می پیوندد که برای سلامتی مارادونا در زمان بیماری اش به سمت بوئنوس آیرس می روند تا برای اسطوره خود دعا کنند.

دیه گو مارادونا در این فیلم مثل یک قدیس نشان داده شده است و سن دیه گو مصداقی برای این مورد است.

در این فیلم مارادونا به عنوان حامی فقیران آرژانتینی نشان داده می شود که مردم هم شیفته او هستند. مارادونا شخصاً علاقه فراوانی به چه گوارا دارد. او چهره این انقلابی بزرگ را بر روی بازوی خود خالکوبی کرده. اسطوره فوتبال جهان در این باره می گوید؛ «وقت هایی هست که احساس می کنی دو آرژانتینی بزرگ در یک بدن قرار گرفته اند.»

در دهه 90 او به «کارلوس منم» رئیس جمهور آرژانتین که البته هیچ علاقه ای به نابغه کوچک نداشت نزدیک شد. اما منم هم مثل مارادونا پوپولیست بود و زمانی که پسرش در یک سانحه هوایی جان سپرد، مارادونا به همدردی با او برخاست. مارادونا همیشه حامی فقیران بود و یکی از دغدغه های اصلی اش در زندگی فقیران کشورش است. یکی از دوستان نزدیک دیه گو می گوید او به خاطر اینکه ثروت فراوانی به دست آورده احساس گناه می کند. او احساس می کند ریشه و طبقه اجتماعی ای که به آن تعلق داشته را ترک کرده است.

مارادونا با رهبران سیاسی امریکای لاتین رابطه خوبی داشته به طوری که فیدل کاسترو از او دعوت به عمل آورده بود برای ترک اعتیادش به کوبا برود. مارادونا هم دعوت رهبر کوبا را پذیرفت اما او برای رسیدن به آرامش کوبا را برای ترک اعتیادش انتخاب کرد. ورزش ملی کوبا بیسبال است و مسوولان این کشور هم به جای صحبت از خصوصی سازی ظاهراً به نفع طبقه کارگر صحبت می کنند و اینها همان چیزهایی است که مارادونا طرفدار آن است. زمانی که مارادونا در کوبا تولدش را جشن گرفت، در مراسم اش با لباس و شمایلی چون اسامه بن لادن حضور یافته بود. او چهره کاسترو را روی بدنش خالکوبی کرده و فیدل را برای خودش خدایی می داند. اخیراً مارادونا هم مثل بقیه امریکای لاتین به یک چپ گرای افراطی تبدیل شده. او یکی از طرفداران پروپاقرص چاوس است. زمانی که مارادونا ملاقاتی دو ساعته با چاوس داشت، گفت؛ «من زنان را تحسین می کنم اما عاشق چاوس هستم.» این صحبت جنجالی مارادونا یادآور ادعای همسر کلودیو کانیجیا بود. همسر کانیجیا زمانی مدعی شده بود که مارادونا تمایلات همجنس گرایانه غیراخلاقی به همسرش دارد. البته این مارادونای سیاسی در آرژانتین واقعاً یک پدیده محسوب نمی شد زیرا چپ گراهای افراطی در آرژانتین در اقلیت محسوب می شوند اما آرژانتینی ها واقعاً مارادونا را دوست دارند و می دانند مارادونا برای آنها یک رهبر سیاسی نخواهد بود ولی باز هم علاقه خود را به او حفظ می کنند. آگوستین پیشوت کاپیتان راگبی آرژانتین درباره اش می گوید؛ «دیه گو هر آنچه می خواست می توانست باشد. حتی می توانست رئیس جمهور هر کشوری که می خواست باشد.»

 منبع : روزنامه شرق

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط امین  | 
یک اطاق تاریک ِ تاریکِ تاریک... هیچ روزنه نوری نیست به جز نور مختصر چراغی که شعله های دود سیگار را آشکار می کند. دور یک میز گرد، سه نفر نشسته اند. هر کدام مشغول صحبت از چیزی هستند. هر گاه کسی حرف می زند دو نفر دیگر او را نگاه می کنند.

نفر اول با سری بی مو و سبیل بلند، با صدایی گیرا مشغول صحبت است. او ولادمیر لنین نام دارد. رهبر انقلاب سوسیالیستی روسیه. هر از چند گاهی چیزی می گوید، مشتش را روی میز می کوبد و چشمهای ریزش را ریز تر می کند. طوری حرف می زند که انگار برای جماعت زیادی مشغول صحبت است. صحبت هایش که تمام می شود نوشیدنی اش را سر می کشد. شاید منتظر است تا کسی برایش هورا بکشد!

نفر دوم با ریش انبوه و موهای جو گندمی اش صحبت را آغاز می کند. نام او کارل مارکس است. آرام صحبت می کند و صحبت کردنش نشان از آن دارد که در عمرش بسیار بیش از آنچه که صحبت کرده باشد فکر کرده است. چشمهای گشاد و گود افتاده مارکس پس از پایان صحبت هایش به سقف دوخته می شود و آنگاه که به روی میز برمی گردد چیزی برای گفتن ندارد.

نفر سوم با صورتی زرد رنگ و چاق (آنچنان که میان مردم آسیای شرقی متداول است) دهانش به حرف زدن باز می شود. نام او مائو است. مردی چینی در حالیکه مدام دستش را در حالت عمود بر زمین بالا و پایین می برد کلمات را از دهان به بیرون پرتاب می کند. هر گاه که می خواهد تاثیر کلامش بیشتر شود دستش را بیشتر تکان می دهد. مائو تکان کوچکی به دستش می دهد و این نشان پایان حرفهایش است...

چند لحظه ای سکوت حکمفرما می شود و ناگهان در میان ظلمات، مردی از گوشه اطاق سرفه کوتاهی می کند. آنگاه جرقه ای در تاریکی می درخشد و آتش کبریت زبانه می کشد. مردی با ریش بلند و کلاهی بر سر آن گوشه نشسته است و سیگار برگش را روشن می کند. بلند می شود و به سمت جمع سه نفره فیلسوفان راه می افتد. نزدیک که می رسد، می ایستد. می گوید: شنیدم آنچه گفتید. حالا می روم به سوی میدان عمل...

لنین با نگاهی مشکوک او را از نظر گذراند، مائو با دستش فنجان نوشیدنی را کمی تکان داد و مارکس بعد از اینکه نگاهی کوتاه به سقف انداخت گفت: کی هستی؟... اسمت را به ما بگو!
مرد ریش و کلاه دار پکی به سیگار برگ زد و گفت: چه گوارا!... ارنستو چه گوارا!

***

کودکی در خیابان های کوبا، جوانی در خیابان های بولیوی، مردی در کوچه پس کوچه های آرژانتین، پیرمردی در روی صندلی چوبی جلوی در یک کافه در کنگو، در گواتمالا، در شیلی... بر تن آنها لباس هایی است با عکس چه گوارا. زمانی خود ((چه)) بود و می جنگید و حالا عکسش یادگار آن روزگار است تا هر کس با دیدن آن، یادِ روح بزرگ و افکار انقلابی ((چه)) را در خاطرش زنده کند.

***

کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.

چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...

پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.

کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.

***

- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!

فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!

چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...

فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.

باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.

کوبا آزاد شد... حالا صدای گیتار از هر گوشه بر می خواست و نوید شادی می داد. صدای پیانوی کهنه دوباره طنین انداز می شد و سیاه پوستی که کلاه به سر داشت مهارتش را در نواختن نشان می داد. گاهی هم لبخند می زد و دندان های سفیدش نمایان می شد. کافه ها رونق گرفت. مردی عینکی در حالیکه سیگار برگ کلفتی به دست داشت با آهنگ زیبای ترومپت روی صندلی اش تکان می خورد. در خیابان ها عکس ((چه)) روی دیوار بود... اکنون بهتر از هر زمان دیگری می توان رقصید... فیدل برای مردم دست تکان می دهد... اما ((چه)) کجاست؟

... اندیشه های انقلابی چه گوارا پایان نیافته است. او اینک عازم کنگو می شد تا در حمایت از پاتریس لومومبا به شورش های انقلابیون کنگو کمک کند. اندیشه های سوسسیالیستی ((چه)) تطبیق کاملی با اندیشه های پاتریس لومومبا داشت. لومومبا تحت تاثیر اندیشه های مائو و مارکس به ایجاد حکومت سوسیالیستی می اندیشید و انقلاب اکتبر در روسیه تلنگری بزرگ بود.

زندگی چه گوارا سپس به سفر کردن در کشور های جهان گذشت. سپس به کوبا باز گشت، اما او که دست راست فیدل کاسترو محسوب می شد خود را از نظر ها پنهان می کرد. شاید آماده رفتن به جای دیگری بود. شاید اندیشه ای دوباره برای جنگهای چریکی و مبارزات انقلابی داشت. سپس ((چه)) که اینک سن را از مرز چهل گذرانده بود عازم بولیوی شد، در حالیکه این بار نه یک چریک ناشناخته بلکه رهبری بزرگ و کاملاً تحت نظر سازمان سیا بود...

نیروهای چه گوارا در نبرد های کوهستانی در بولیوی به پیروزی هایی دست یافتند، اما حضور فعال نیروهای آمریکایی مانع بزرگی برای یک انقلاب سوسیالیستی به شمار می آمد. اوضاع خیلی خوب پیش نمی رفت و ((چه)) اصلاً راضی نبود. شاید می توانست در کوبا بماند و راحت به سیگار برگش پک بزند. اما او یک انقلابی بود.

عاقبت روزی رسید که نظامیان دولت بولیوی محل اقامت چه گوارا را شناسایی و محاصره کردند. نبرد دوباره ای آغاز شد. این بار چه گوارا خود را به شکست نزدیک می دید. گلوله ای به پایش خورد و در حالیکه توان راه رفتن نداشت خود را تسلیم کرد...

ساعتی بعد چه گوارا دست بسته در انتظار اعدام بود. سربازان به خط شدند. ((چه)) دلش می خواست سیگار بکشد. اما نمی توانست. نگاهی به جیب پیراهن طوسی رنگش کرد که تهِ سیگار برگی از آن بیرون زده بود. سربازی جلو آمد و چشم چه گوارا را با دستمالی سیاه بست. سربازان آماده شلیک بودند...
ناگهان ((چه)) با تمام وجود فریاد زد: شلیک کنید ترسو ها! شلیک کنید!... شما یک مرد را می کشید!!
صدای گلوله ها در سالن اعدام پیچید
  نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:22  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM